تبليغاتX
آخرین باز مانده از نسل ِ ... هم سِرشت
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است

دیشب که داشتم

پارس می زدم

رهگذری از من

 

پرسید

 

ببخشید آقا سگه 

 

سگ سالگی کجاست

 

سگ سالگی

 

سال خوبیست برای

 

بی خیال شدن

 

بی خیال سکس و پارتنر و بی اف شدن

 

سگ سالگی سال شریفی است

 

برای

 

پوشیدن

 

پوشیدن چی

 

پوشیدن تمام پوشیدنی ها

 

کت شرافت بر نیم تنه ی پائین

 

و دامن

 

بی چاک

 

بر سر   

 

سگ سالگی سال خوبیست

 

برای

 

انواع

 

شدن شدن

 

برای سگ دو زدن زدن

 

در سرزمین شما

 

سگ سالگی کجاست

 

رفیق

 

در سرزمین من

 

سگ سالگی

 

از پیری شروع می شود

 

تااااا

 

آخر

 

کودکی

 

در سرزمین من

 

سگ سالگی همیشه است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 4:31  توسط هم سرشت  | 

پیشرفت های پزشکی

به من میگوید

 

که

 

پزشکان شریف

 

این امکان را برایم فراهم می آورند

 

تا من

 

کمی نر شوم

 

و فکر کنم که می توانم

 

به بازنشستگی شرافتمندانه ی جنسی برسم

 

ولی من نمی دانم

 

وقتی مجبورم تمام عمر

 

سگ دو بزنم

 

در بیست یا سی یا چل یا

 

سگ سالگی

 

چه جور می تونم باز. نشسته باشم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 2:31  توسط هم سرشت  | 

از پارکی رد می شوم

 

گرازی

 

چهار نعل از کنارم

 

می ایستد !

 

و علامت می دهد که می خواهد مرا بخورد    

 

از اینهمه بی شرمی عبور می کنم

 

و پاسخی نمی دهم

 

و باز گراز چهار نعل از کنارم

 

می ایستد  

 

از بارانداز ِ بادهای موسمی تنم

 

از جایی که او دل به آن بسته

 

پاسخش می دهم اینبار

 

و پاسخم

 

در لابلای دیکشنری حلزونی گوش اش

 

پس از کسچرخ زدن در

 

تو در توی پوک اش

 

این معنی می شود : منم دوستت دارم عزیزم

 

ولی

 

حتی

 

لاشی ترین دیکشنری فروش ها هم

 

می دانند که

 

معنی آن این است :

 

برو گمشو عوضی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 2:28  توسط هم سرشت  | 

هم سرشتان من

 

که با دردی شیرین هم سرشت شده اند

 

روزها را

 

با دل هره

 

شب می کنند

 

آنها در بیم خبری هستند

 

که روزی

 

در روزنامه ها خواهند دید

 

کابوس این خبر

 

دل هایشان را

 

می لرزاند

 

آنها می ترسند

 

یک روز

 

از خواب

 

بیدار شوند

 

روزنامه ها را باز کنند

 

و

 

خبری را در آن ببینند

 

که

 

همیشه از دیدن آن وحشت دارند

 

اگر چنین شود

 

آنوقت دیگر

 

چگونه ققنوس را

 

از زیر

 

خاکستر تبعیض و تحقیر

 

به پرواز در آورند

 

و برترین عشق را

 

چگونه عاشق ترین باشند

 

وقتی که عشق آنها

 

در کوره ی ظلم جامعه

 

سرخ تر سوزنده تر

 

ناب تر

 

می شود

 

چگونه نترسند

 

اگر این خبر روزی

 

در روزنامه ها باشد

 

همجنسگرایی آزاد شد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 0:25  توسط هم سرشت  | 

11

وقتی شب از نیمه گذشته

 

غریزه ام مرا آنلاین می کند

 

به قسمت

 

ممنوعه ای از

 

مونیتور نگاه می کنم

 

همه در حال

 

عرضه ی خودند

 

سیاه و سفید و رنگی

 

از همه رقم

 

کلا  سیک  ها سی اه و س فیدند

 

و قدیمی ها صامت

 

اما

 

متمدن ها تمام رنگی

 

با صفحه ی تمام تخت و

 

پلاسمایی

 

که وقتی انگشت می زنی

 

فرو می رود در صفحه

 

با قابلیت پخش هشت تریلیون رنگ

 

طراحی کاملا جدید

 

و تجربه ای

 

تا بدانجا نو آورانه که باورتان نمی شود

 

کیفیت پخش آنها

 

به گونه ای منحصر به فرد

 

واقعی

 

و بزرگ می نماید

 

که شما را به بُعدِ

 

پشتی از دنیایی مدرن

 

می برد

 

دوست داری همانجا روی

 

یکی ازاین صفحه های کاملا تخت بخوابی

 

ولی آگهی هنوز ادامه دارد

 

یکی دارد قابلیت های خود را پخش می کند

 

 

 

 

پردازش مقدماتی چهار تریلیون رنگ

 

طراحی باریک و خیره کننده

 

سیستم کاملا هوشمند برای نزدیکی به صداهای طبیعی

 

پخش تصویر SD

 

ورودی HDMI

 

با صفحه ای کاملا تخت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 0:0  توسط هم سرشت  | 

10

با تن ام

 

رفتم

 

به تفریح

 

در شهربازی سرسره ها همه

 

شلوغ بودند

 

نرسیدم هیچ سرسره ای

 

را سوار شوم

 

سوار

 

چرخ ِ فلک

 

شدم

 

همه تکثیر بودند

 

و من

 

تک

 

تنها بودم

 

در این چرخ واین فلک

 

چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم

 

و هنوز

 

میل تفریح در من بود

 

در صف فوتبال دستی

 

ایستادم

 

کسی نبود

 

همبازی پیدا نکردم

 

با خودم

 

زدم

 

یک دست

 

فوتبال دستی ملس

 

خانه که رسیدم

 

عرق های تن ام گفت

 

کجا بودی

 

گفتم

 

تفریحات غم انگیز یک تن ه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 0:14  توسط هم سرشت  | 

9

وق وق می زند

 

قلبم

 

وقتی سگی مثل تو را می بینم

 

نزدیکتر نمی شوم

 

تا پاچه ام نگیرد دندان تو را

 

دم که تکان می دهی

 

شهوتم

 

به آهسته گی

 

عود می کند

 

 

 

از قسمت عود کرده گی گاز می گیری مرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 0:36  توسط هم سرشت  | 

8

مدت ها می گذرد

 

از روزی که تو بای کردی

 

و رفتی

 

تا بچه دار شوی

 

و من

 

خیال کردم و ماندم

 

و بچه

 

را

 

بی خیال شدم 

 

تو

 

اما

 

مرد خوبی شدی

 

زن ات

 

را 

 

در خیالت

 

من هم هم در فاضلاب ها .

 

حالا تمام مردها

 

شبیه هستند

 

به فرزند تو  

 

و

 

تمام سوسک ها شبیه تو هستند

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 2:20  توسط هم سرشت  | 

7

میروی و می گویی

 

من فرزندی می خواهم

 

و برای آن باید

 

سعی کنم

 

که بای شوم  

 

پس بای

 

و بای می کنی و خداحافظ

 

من

 

به یاد برجستگی های فرو رفته ی تو

 

خیال

 

می کنم

 

صورتم جمع می شود 

 

دست هایم هم هم

 

و عضلات منغبض جنوبی ام

 

با سورتمه

 

آب های رادیکال تنم را می آورد

 

و

 

سوسک ها از من باردار می شوند

 

در غیر عادی لوله های فاضلاب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 1:9  توسط هم سرشت  | 

6

می گویند اینجا

 

دانشجوها قدر دارند

 

و منزلت !

 

و من با کتاب سرشتم که نشان می دهد دانشجوی خوبی هستم

 

در اینجا قدم می زنم

 

من در جای دیگر نمی توانم درس بخوانم

 

گرگ های خوب و لاشخورهای خوب تر

 

در همه جا در حال درس خواندند

 

در همه جا در حال حفظ کردن هستند

 

حفظ کردن درس

 

حفظ کردن اخلاق

 

حفظ کرن ناموس

 

و چقدر این کردن ها آنان را معصوم کرده !

 

و این معصومیت

 

به من اجازه نمی دهد که درس هایم را حفظ کنم

 

و معصومیتم را

 

و ناموسم را  

 

و من برای حفظ تمام آنها به اینجا آمده ام

 

 

 

 

 

دو چشم شغال گونه ای  

 

خود را بسویم پرت می کند

 

و

 

با اصلی ترین هستی اش

 

چرتکه می اندازد

 

و آن را به حدی دراز می کند  

 

تا به من بفهماند اهل حساب است

 

و کتاب  

 

من اما

 

دیری ست که تنم

 

جای بی زخم

 

برای دندان شغال ندارد

 

و باز هم

 

بدنبال آسایشم در میان شغال ها !

 

از اینجا گذر می کنم

 

برمی گردم که بی خواندن ِ چیزی به خلوت خود بیایم

 

من در میان شغال ها

 

چه چیزم را می توانم حفظ کنم

 

 

در جایی که حتی دوشیزگی زمین نیز شخم می خورد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 2:41  توسط هم سرشت  | 

5

در بورس حراجی روم

 

شاخص نرخ تورم

 

بالا بود

 

وقتی سهام ها داشت

 

معامله !

 

می شد

 

سهم من از لحظه معامله

 

تا

 

لحظه ی مبادله

 

در سقف نرخ هیچ ماند

 

سطح ارزش معاملات در اینجا

 

نسبت به شاخص جهانی

 

تومنی چند متر

 

بیشتر بود

 

من اوراق بهادارم را

 

گذاشتم

 

و از حراجی رفتم

 

موقع رفتن دیدم که   

 

پسری اوراق بهادارش را به دست گرفته

 

به اوراق فروشی می رفت

 

تا شاخص تورم خود را

 

بگیرد

 

هوار می زد

 

و من فهمیدم که

 

همه ی اوراق بهادار در بورس اوراق می شوند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 2:41  توسط هم سرشت  | 

4

در نسل های آینده

 

ژن ها دست کاری می شوند

 

و زن ها هم

 

فرآیند جنسیت

 

دستخوش تحولی اساسی می شود

 

و مرد ها هم

 

تحولات اساسی

 

جنسیت می جویند

 

و دو ایگرگ در هم مخلوط می شوند

 

دو ایکس سر به بیابان می گذارند

 

ایکس و ایگرگ

 

نسبتی نامفهوم می یابند

 

بی خیال هم میشوند

 

زنانه گی مرد می شود

 

مردی زن 

 

بمب بی معنا 

 

آتش نرم

 

گلوله گم . نفرت نیست

 

خشم خم 

 

کینه نابود

 

دشمنی هیچ

 

مرزها محو

 

و

 

 همه همجنس خواه می شوند

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 2:25  توسط هم سرشت  | 

3

دیروز در حالی که

 

پشت به درهای بسته کرده بودی

 

از دو طرف پیدایت کردم

 

و در پایان این پیدایی

 

تو را برگزار کردم

 

تصمیم گیری

 

در روزنامه ها

 

فردا می شود

 

اما مذاکرات

 

می ماند

 

برای پس فرداها

 

بر سر آینده ی

 

فعالیت های مش کوک مان

 

باید تمام ساعت های شماطه دارمان را کوک کنیم

 

و فعالیت های ناجور را

 

بگذاریم

 

برای یک روز بی سایه

 

راستی

 

دور جدید را

 

پس کی شروع می کنیم ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 11:6  توسط هم سرشت  | 

2

من از صدای گریه تنم

 

می فهمم

 

که تو می خواهی از رویم بلند شوی

 

و

 

تن هایم

 

بگذاری

 

پس فعلا با هم خداحافظ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 8:54  توسط هم سرشت  | 

 

1

در ساعت هیچ

 

که قلب آدم ها فقط نیم متر پائین تر است

 

و با تخم خود تیله بازی می کند

 

من

 

آن قلب پائین افتاده ام را به دست می گیرم

 

و قاعده ی بازی را به هم می زنم .

 

 

آنقدر کسخل هستم

 

که بی قاعده خون می رود از من

 

اگر

 

کس خل نبودم

 

بی شک به قاعده و با حساب و کتاب

 

خون بالا می آوردم به روی این

 

نظم ِ تخمی خلقت

 

اگر کسم خل نبود

 

بی شک بهترین استفاده ها را می کردم

 

از

 

آن قلب پائین افتاده

 

برای کردن تمام عالم

 

ولی

 

کسخلی باعث می شود

 

تا 

 

این خونریزی  کلمات را

 

بی قاعده  

 

از همان قلم   

 

به روی این افتادگی می پاشم .

 

 

 

 

در ساعت همیشه  که همه می کنند سعی را تا آن قلب پائین افتاده

 

بالا بیاید

 

حتی 

 

به زور دست مالی کردن

 

یا اگر نمی رسد

 

نوک اش سری به آن حوالی بزند

 

 

 

 

من بر سرشت دیگرم  

 

قلب من کجاست ؟

 

همان پائین

 

پائین پائین پائین تر

 

می گذارم همان جا باشد

 

بدون دستمالی کردن و جلق

 

چون

 

محصول آمیزش خدا با خودم     

 

در وقت ِ بی همبستر شدن خدا

 

در وقتی که داشت با خودش ور می رفت

 

از آمیزش بزرگترین قسمت خدا

 

که درلحظه ری کردن  

 

بزرگترین شده بود

 

با

 

نامرئی ترین قسمت

 

که نامرئی تر

 

به روی خلقت پاشیده شدم

 

من در وقت عشق خدا به خود  

 

در وقت یائسگی خدا

 

زاییده شدم

 

 

من از اصلی ترین قسمت خدا بیرون آمدم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 6:29  توسط هم سرشت  |