|
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است
|
39
لامصب
با چه زبانی
به تو بگویم
مرا بی خیال
با تو هستم
ای محصور کننده ی همه ی خیال من
مرا بی خیال
تو
خودِ تو
فقط خودِ تو
یادت که هست
با تو هستم
با این
نشانه
که دیشب
از یازده تا دو
در کوچه ی پشت حرف های من
دو دو زدیم تا انتهای
ابتدای درد های
من
و تو
گفتی که هنوز
نزدی حرفی
و من نمی خواهم که بزنی
باز هم
بیشتر به دل ِ من
در این بن بست
خود را
به کوچه ی دیگری نزن
من نه می توانم عاشق تو نباشم
و
تو نه می توانی عاشق من باشی
بیا
من قلاب می گیرم
در ته این کوچه بن بست
به آنسوی دیوار برو
در آنجا بدون اینکه ببینم
صداهای خوبی
می آید
برای تو
برو
برو
بگذار من در آرامش نبودن تو
دراز بکشم
و
موقعی که آهنگ تماس ِ تو
نواخته می شود
به عرش نروم
تا
وقتی می بوسیم و بای میکنی
دردهایم تنها چترم برای سقوط نباشد
چه جوری بهت بفهمونم
لامصبِ دوست داشتنی
دیگه هیچوقت به من زنگ نزن
38
صفحه ی سفیدی بودم
که
برای کشیدن
تصویر یک
رویا
خود را
به دست تو دادم
قلم ات را که به دست گرفتی
مطمئن شدم نه نقاش
که سنگ تراش
هستی
معلوم بود
از شکل قلم به دست گرفتن ات
با نقاب یک نقاش
و
خشونت یک سنگتراش
شروع به تراشیدن روح من
کردی
و
من همچنان سعی می کردم
که
احساس
کنم
تو یک نقاشی
و
همچنان احساس کردم و
احساس کردم
احساس کردم
تاااااااااا
اکنون
که از
آن صفحه ی سفید
فقط این مانده
یک روح پر هاشور
37
یک روز که شب نبود
از خواب
برخواستم
دیدم
مرا
گذاشتی
و
رفتی
من که در آنجا
گذاشته شده بودم
با گله ای از گاو روبرو شدم
که از رد شاخ تو به روی تنم
مرا جذاب ترین رنگ برای
شاخ زدن می دیدند
وقتی از هر طرف
گاوها برای زدن به من
هجوم آوردند
من خود را بیدار شدم
و گاوها همه
تا ته
رفتند به هم
و
من
وقتی
گاوهای فرو رفته در هم را دیدم
آنوقت
فهمیدم
اگر
بموقع نخوابم
گاو باز خوبی نخواهم شد
36
به باغ وحش وارد می شوم
اینجا حیوانات اش همه
یا رومی روم هستند
یا زنگی زنگ
و با اینکه همه چت هستند
ولی همه مطمئن هستند که آخر هوشند
و من وقتی
همه را می بینم و خود را
خود را می وراندازم
می فهمم
چقدر خر پیش من باهوش است
اگر با هوش نبود
اینقدر سوال در ذهنم آوار نبود !
در
این
جا
طاووس چرا فکر می کند
که هیچوقت شامپانزه نبوده
یا طوطی
که کلاغ
یا من
پیدا نمی کنم نسبتی با الاغ
در این باغ وحش چرا مارها
از پشت به زمین می خزند
و سوسمارها دندان هایشان را با پنبه تزئین کرده اند
سوسک ها بلوری اند
و موش ها در دماغ فیل
لاشخورها شکار می خورند
و شیرها همه لاشه خوار
ماهی چرا اینجا جوب گردی می کند
و کوسه در تـُنگ آب
چشمک می زند
به گربه ها
نهنگ چرا
برای خودکشی
به جای زدن به کنار آب
در اینجا
چوب می زند
به روغن و گوشت و پوست خود حراج حراج
و خوک ها جفت گیری خود را مخفی می کنند
و کلاغ ها بی غیرتی می کنند باغ باغ
راسو چرا عطر فروشی می کند
و قناری چرا غور غور
قورباغه چرا چشم نازک می کند
و سار چرا صدا کلفت
و من ِ الاغ تر از الاغ
همچنان
دنبال یک حیوان اهلی می کردم
در این باغ وحش
غافل از اینکه
خصلت دیرین این باغ
توحش است
و
در این جنگل اضداد
اما
اسب همچنان حیوان نجیبی است که باید باشد
35
موج سواری بودی برای خودت
تخته ی موج سواری ات را
به آب انداخته
بالا و پائین
می کردی
به اشتباه مرا یافتی
گفتی یو
گفتم خودت یو
ادب را بهانه کردی
و گفتی هرگز قبل از شما من نه یو
گفتم سرگردانی هستم که
سرگشته گی ام مرا به اینجا کشانده
گفتی مرا هم نرینه گی ام به اینجا رسانده
گفتم pardon?
گفتی sorry اشتباه شد من هم همان که تو گفتی
گفتم از چل تیکه هایی که آستریت خود را منکرند
متنفرم
گفتی حریری هستم که از استریت بدورم
گفتم من باتمدن هستم
از لودگی بیزارم
گفتی بات مدن باش تاپیدا شوم تو را
گفتم تاپ یدا شوم
اگر
آنوقت تو چه می کنی
گفتی بات مدن می شوم
گفتم دره گردی هستم
که
کوه نوردی را نیز دوست دارم
گفتی که من هم ا ورست را دوست دارم
خیلی زیاد
گفتم من م سافت ام با تو بسیار است
پا پر رویی گفتی که من م سافت را بسیار خوش دارم
گفتم
حالا کمی خفه شو لطفا
34
دیدن تو
شعله کرد
چشمها را برای من
ولی
کاسه ی چشمهایم
همیشه روی دست هایم ماند
و تو هیچوقت
در را باز نکردی
تا
داغی این یک کاسه آش نذری
را
ببینی
و من
به تو حق میدهم
دنبال نذری های داغ نباشی
ولی می ترسم
دوست داشتن من
نفرین بشود
روی چشمهایت بماسد
تا هیچوقت
نتوانی
دوست داشتن
را
به دیگران نذر کنی
پس برای
گریز از
ما سیدن
همیشه قبل از
پختن نذری
چشم هایت را خوب بپز
و بعد
به دست بگیر
یه کاسه آش نذری
3۳
آن شب
ای اس ال زدیم
نئشه شدیم
و چت کردیم
لبی به قد و وزن
زدیم
مست کردیم
پشت سیم های نوری
هم را دیدیم
خوب که چت کردیم
و مست کردیم
با هم به بل گراد رفتیم
شیطنت کردیم و
گراهام بل را تا صبح مهمان خود کردیم
صبح شد
و تو خوابید !
ظهر بلیط بل گراد در دست
آمدم تا بیدارت کنم
و نه بیدارش کنم
بازور سوت قطار
دری از کوپه ی چشمت باز کردی
از لای آن نگاه کردی
و گفتی
شرمنده
من دیشب چت بودم قطار را اشتباه سوار شدم
32
می خواهم عقب عقب
بروم
جای دوری نمی روم
فقط یک عمر عقب
می روم
تا خدا
تکلیف بزر گی من را
کوچک
کند
بلکه
بفهمم
در بچه گی
چه غلطی می کردم
که
حالا بزر گی
را مز مزه نکرده
دارم
آن را بالا می آورم
اگر
آخــدا
بچه باز خوبی بوده
و
آن را درست به من
چپانده
پس الان چرا همش بیرون مانده
و
اگر چپاندن بلد نبود
بیخود کرد
دست به چپانگاه بچه مردم زد
یقه خدارو می گیرم
اگر جوابمو نداد
یه جایی شو می گیرم فشار می دم
که صدای جیغش تمام دنیا را برداره
نپرسید کجاشو
چون هر کسی ندونه
حداقل شما خوب می دونید
که
دست بر گلوی خود خواهم فشرد
31
بین النهرین
منطقه ی عشاق سر به نیست
هزاره که ششم بود
تا اول شد
همه را پیش از میلاد
به تمدن بشری مفت باخت
ولی
زنده گی
پهلوان ترین
یادگار آن شد
شد ترین عشق
از آن ِ مردی
که
هست
گیل گمیش هنوز زنده است
30
خلقت
یک نمایش زیبا بود
با پیس های پیش پیش نوشته
متن های آماده
دیالوگ های توپ
در روند
تمرین
همه چیز مرتب بود
هر کی هر نقشی را دوست داشت
بازی می کرد
یعنی
هر کسی نقش خود
را بازی می کرد
پرده ها که داشت بالا می رفت
متن ها گم شد
صحنه گردان ماند و
یک مشت بازیگر
صحنه گردان صحنه را ترک کرد
کار به دست بازیگران افتاد
هر کسی نقش دیگری را بلعید
خلق اکثر شخصیت ها ی جدید
در موقع
بالا رفتن
پرده ی نمایش بود
و
در نمایش روی صحنه ی خلقت
همه در حال بازی کردن نقش های دیگران بودند
29
نقاش بودی
و
خواسته هایت را
تصویر
می
کردی
و
می
دادی
دست مردم
مرا که دیدی
گفتی هر چه بخواهم
میکشی
گفتم بسیار کشیده ام از روزگار
مرا بی خیال
گفتی بی خیال ِ تو من خیال می کشم
خندیدم به حاضر جوابی ات
لرزیدم در قسمت خلوت ِ دلم
فهمیدی
و کشیدی خود را به روی من
چشم هایم ییلاق تو شد
و تنم
اتراق شهوتت
شب را
در آنچه برایم کشیدی
خوابیدیم
صبح اما
من از ماغ کشیدن گاوها
فهمیدم که
تو
رفته ای
داشتند خود را
تیز می کردند
برای شاخ زدن به من
28
در رالی سرعت
بین لاک پشت و
خار پشت
خرگوش اول شد
باعث تشویق خرگوش
برای خوب دویدن
زردی هویجی بود
که از دور دست ها پیدا بود
حالا لاک پشت چه را باید می دید
تا اول شود
و خار پشت را
چه باید تشویق می کرد
که سریعتر باشد
در حالیکه برای
تحریک
در مسابقه
فقط هویج مجوز داشت
27
در
دست رس نبودن تو
تقصیر
تو نیست
تقصیر
مخ اب رات هم نیست
تقصیر
فیبر های نوری
هم نیست
تقصیر
شلوغی خطوط
هم
شاید نیست
خیالت راحت باشه
من خوب می فهمم
این
تقصیر
دست های
من است
که
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد
2۶
یک نقـد خـیلی مودبانـه از کـتاب معـمای آقـای ریـپـلی که بهتره آدم
وقتـشوتف کنه به تخم گـاو ولی نندازه روی صفـحه هـای ایـن کتاب
زن حسابی کلافه بود
شوهره بدجوری بدحالی
کرده بود
تصمیم گرفت تمام پتیاره گی
حاصل از اسمیت شوهرش را
بریزد تو صفحه
خودش شد ماج شروود
ولی لو نداد که تو کفه چیزایی از
کی همه چیزو گذاشته تو دیکی
دیگر حوصله نداشت
کم مانده بود یخه اش را پاره کند
خودش را هم
که کرد
این کلمات اونقدر داشت
که بتونه اون پاره گی رو جمع و جور کنه
عوضی . منحرف جنسی . اوا خواهر .
حوصله اش
سر
رفته
بود
رفته بود
کتاب تمام شد
پاتریشیا یا فرزانه
مهم نبود
مهم زنی بود که یک پاره گی را پر می کرد
با تمام زنانگی های مشمئز کننده
مهم فقط این بود که کتاب
تمام شد
بست
پشتش نوشت
معمای آقای ریپلی
25
وقتی
خودم را
مثل یک زباله از روی تو بر می دارم
یا
مثل یک
زیر انداز
از زیر تو جمع
دنبال چیزی که گم شده می گردم
نیست
باز می گردم
باز هم نیست
نه وقتی بالایم
نه وقتی پایین
پیدایش نمی کنم
می دانستم که
تو یک بی شرف زرنگی
حالا فهمیدم که
من هم یک بی شرف دست و پا چلفتی ام
24
عقب نشینی تو
وقتی که
همیشه
جلو نشسته ای
صدایش اینست
که خیلی !
واقعیت های دروغ هم
همین را
می گوید
پس
وقتی که
دروغ هایت را
علنی
می کنی
من
چه چیز را می توانم
مخفی
کنم
که
این تقصیر من هم
هست
و
من تو را می خواهم
هست
و این
سرسختانه خود را در من
می پرسد
که
من چرا بی شرف ها را دوست دارم
23
تداوم مقاومت من
برای رسیدن به
تن
در موضع برتر بودن
برای تو
در حفظ منافع
بیشمارت
یک حق تاریخی را
برای من
به ارمغان نمی آورد
تسلیم شده گی ام
ناشی از نرم تنی من نیست
نتیجه ی
بی شرفی تو است
تو یک بی شرف زرنگی
۲۲
در سیزده ترین روز زندگی
من بازبخت ترین
آدم روی زمینم
و این بخت باز را
از اولین پادشاه زمین
دارم
وقتی کیومرث بی ناموسی کرد
و دختر و پسرش را
به عقد هم در آورد
فهمیدم می توان با
مَحرم خود
گره خورد
وقتی
که مَحرمی نداشتم
برای
رازهایم
من در خودم گره خوردم
و به عقد خود در آمدم
و شروع کردم به ترتیب خودم را دادن
و شدم بی نیاز به هر
گره زدنی
و از روزی که آفریده شدم
شدم هم سر خود
و بی نیاز
از گره زدن ِ سبزه ها
و حالا آنقدر باز بخت هستم
که بتوانم به تمام
علفزارها
برای رسیدن به
دست های
ملتهب
بخت باز هدیه کنم
و من تمام این را
از پادشاهِ اولین دارم
که
می توانم به تمام دنیا بخت باز صادر کنم
۲۱
نوروز
چه کلمه ی
شیکی
و چه عطر فریبنده ای
در آن همیشه
رقاصه های خوشی خوش
می رقصند
بدون آنکه
قرهای کمرشان خشک شود
و آنقدر قر
آنجا هست
که
تقریبا خشک خشک هم
می توانند تکرار ب کنند
عمل شریف رقصیدن را
و
بوق های تبریک بوق بوق
می شوند
و
من همیشه
نگاه می کنم
بیغ بیغ
چرا یه جایی از من
اونجا
درست همونجا
رقاصه ها نمی رقصند
و بوق ها نمی بوقند
چرا در این دورها
در رقص رنگ ورنگ واره ها ی
دیگران
چرا تنم
چرا دلم
چرا تمام بودنم
به رقص رنج و رنج واره گی مرا مقیم می کنند
۲۰
من ماهی ِ تنهای تـُنگ ِ تـَـن گی ام که
برای
گشاد شدن جای دیگران
و
نو روز تر شدن
روز ِ
از ما بهتران
باید در تـُنگ تـَـنگ بمانم
در تـُنگ
چپانده اند ام
و چپانده انده شدنم
صدقه ایست که پروارها
از لای دندان های گوشت خورده اشان
برای لب های نفس جو
ماهی گونِ
مدام پرسان ِ
من ها
تف شده
ای کیر تو دهن پروارهای گوشت خواری
که اصلا نمی توانند بفهمند
حرکت لبهای ما ماهی ها
برای نشخوار ِ لاشی گری نیست
برای بلعیدن چیزی ست که
عمری از آن
دریغ
شده اند
برای بلعیدن یک جرعه نفس
۱۹
عید که به تخم ام نبود
ولی
یکی
یه مرد خیکی شاید هم یه زن خیکی
که واسه جا شدنشون توی دنیا
لازمه خیلی ها لاغر باشن
آمده بود با پر روئی
داشت در من
سال را تحویل
می کرد و بدجوری هم می کرد
البته بیشتر همون یه مرد بود
چون
سی بیل داشت تا سی پست ان
سی بیل دار و پست ان دار فرقی نمی کند
مهم قابلیت های خیکی بودن است
کس کش ها با حجم حجیم حماقت
تمام روزهای نو را از من و ما
گرفته و
توقع این است
من هم مثل خودش خرکیفِ نوروز باشم
تمام حجم هیولایی ِ خیکی ها
در این روزهای تخمی عی د
تمام نفس را از من گا داد
و من
در جستجوی یک نفس
یا هم نفس
به ماهی داخل تـُنگ ِ تـَـنگ نگاه می کنم
با او شنا
می کنم
و مثل او مدام
هوا را با لب تمنا
می کنم
خود بوسی
می کنم
و لب هایم می زند نبض ام را
درست
مثل لب های ماهی
می بوسم و می بوسم و می بوسم
ولی فقط هوا را
سال
دارد
تحویل
می کند
خود
را
و مرا هم
ولی
کجا
تحویل می دهد
لب ها یم را
و بوسه هایم را
که می شکافد فضای تـُنگهای ِ تـَـنگ را
1۸
ننه و آقام
گفتند شب
ازسر کار زود بیا
می خواهیم بریم خواستگاری
من با اونجام خلوت کردم و فهمیدم
که نه ....
آقا و مامان
گفتن
سربازیت که تموم شد
دستتو می گیریم
می ریم
واسه دختر خاله
من با اونجام خلوت کردم و فهمیدم
که نه ....
مامان و بابا
گفتند
از همون دانشگاهت
یه همکلاسی خوشگل و خانواده دارو
انتخاب کن
من با اونجام خلوت کردم و فهمیدم
که نه ....
پاپی و مامی
گفتند
اینهمه دختر تو کوچه و محل و مهمونی
یکی شونو وردار
من با اونجام خلوت کردم و فهمیدم
که نه ....
مامی و ددی
گفتند
حالا که داری می ری
توی فرنگ یه دختر خوشگل پیدا کن
تا نوه مون بشه
چشم آبی
من با اونجام خلوت کردم و فهمیدم
که نه ....
پدرها و مادرهایم
با کلاغ
به جوجه کشی قناری می رفتند
من با اونجام خلوت می کردم و می فهمیدم
که نه ....
من آن کلاغی بودم
که خدا رن گی ام کرده بود
و بسیار گران
به پدر و مادرهایم
انداخته بود
خوب که رن گی ها را دیدم
فهمیدم
چقدر تنهایم بین تمام پدرها و مادرهایم
1۷
در را باز می کنم
به کوچه
می زنم
قدم قدم
می بینم رد دست تو در دلم
تو را نمی بینم
به خیابان
می رسم
نرم نرم
تو را نمی بینم
به چهار راه می رسم
ترسان
در چشم ها
سراغت می گیرم
پرس پرسان
و به دنبال چشم هایت می گردم
که به آن سلام کنم
ناگهان چهار راه
پر از چشم می شود
و من می ترسم
در پشت چراغ قرمز
می ایستم
و
می لرزم
سلام در کام من می ماسد
آن را با خود به خانه بر می گردانم
در راه
با چشم هایت
می پرسم
تو که نیستی
به کی سلام کنم
1۶
از عید چی بنویسم
من از عید هیچی نمی نویسم