تبليغاتX
آخرین باز مانده از نسل ِ ... هم سِرشت
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است

شعری از والت ویتمن . اگر تخمی در اومده تقصیر ِ منه نه پیرمرد

 

 

آه من !

 

آه زندگی !

 

آه از پرسش های مکرر

 

آه از قافله ی بی پایان خیانت ها

 

از شهرهای انباشته از بلاهت

 

آه از خود من

 

من پیوسته در سرزنش خویش

 

(بخاطرآنهایی که ابله ترازمن اند وکسانی که خائن تر؟)

 

 

آه از چشم هایی که بیهوده در انتظار نورند

 

از بی حیایی اشیاء

 

از ازدحام پست و پر تقلایی که اطرافم می بینم

 

آه از سالیان پوچ و بی حاصل باقی مانده

 

مانده از تتمه ی درهم پیچیده ی من

 

پرسش اینجاست :

 

آه من !

 

در این چرخه ی غم

 

خوبی یی هم هست ؟

 

 

 

پاسخ :

 

این که تو اینجایی

 

که زندگی وجود دارد

 

و هویت نیز

 

این که نمایش قدرتمند ادامه می یابد

 

 

و تو در شعری با من شریک خواهی شد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 23:59  توسط هم سرشت  | 

دیشب داشتم

 

با

 

والت ویتمن

 

شاعر همجنسگرای

 

آمریکایی

 

که صد و چهارده سال

 

پس از مرگش 

 

با اینترنت زنده شده بود

 

می چتیدم

 

به من گفت

 

می خواهی بذارم برات !

 

آقا منو میگی

 

برق از چند فازم پرید

 

من تا حالا نداده بودم

 

البته فقط ! به ایشون

 

ای اس ال ِ خودمو

 

ولی خوب مال ِ اونو می دونستم

 

از اینور اونور گرفته بودم

 

با مِِـنومِـن گفتم

 

چیزه

 

میدونی آقای ویتمن من من ... 

 

پیر مرد که می دید من خیلی رسما

 

یه پاپیون بستم

 

با خنده

 

از تعمدی که در بی ادبی خودش

 

و بی سوادی اش

 

جلوه می داد

 

همانطور که داشت

 

می کرد

 

بازی

 

با ریش های ابریشمی اش  

 

گفت

 

بالاخره نگفتی می خواهی بذارم برات چند تا شعر یا نه

 

اوه

 

آخیش

 

پایانه های

 

فعالیت های استراتژیکم 

 

که بی آسانسور آمده بود

 

توی حلقم

 

یواشکی غل خورد رفت سر ِ جاش

 

خیالم راحت شد

 

که

 

این گذاشتن با اون گذاشتن فرق  میکنه

 

گفتم آره بذار اینو پایه ام

 

و بعد

 

او

 

گذاشت

 

شعر که تمام شد

 

من دیدم

 

که

 

ارضاء

 

شده

 

ام

 

آن هم فقط با

 

یک

 

شعر

 

و آن وقت تازه فرق

 

شعر گفتن

 

و

 

کسشعر گفتن را فهمیدم

 

هم آغوشی ِ خوبی بود

 

متشکرم

 

آقای

 

والت ویتمن

 

 

 

( فعلا با شعره هم آغوشم فردا می ذارمش )

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 20:58  توسط هم سرشت  | 

96

فردا :

 

 

مادرم

 

که به او گفته بودم

 

من منم

 

تمام خاطراتش را

 

به

 

من وصله زد

 

و

 

رفت به خاطرات خیلی دور

 

موقع رفتن

 

بدون اصرار به ازدواج ِ من

 

گفت

 

می دانستم بهتر از خودت می دانستم

 

چشم هایت

 

به من گفته بود

 

و شما بچه ها نمی دانید که

 

ما اولین و شاید تنها شنونده ی

 

چشم های شمائیم

 

رازهای شما را

 

همه ی رازهای شما را

 

ما که مادریم

 

به دنیا آورده ایم

 

می دانستم و می خواستم

 

تا وقتی که خودت نفهمیدی كه تو تویی

 

من هم با شفقت مادرانه ام

 

کمک کنم به انکار خودت

 

ولی حالا راضی ام به آنچه تو

 

خوشبختی

 

تا وقتی نگفته بودی

 

در هراس بودم و مراقب

 

که هیچگاه نفهمی

 

و نگران تر از روزی که بفهمی

 

چه خواهد شد

 

و نگران تر 

 

که اگر همچنان نفهمی با آینده ات

 

چه خواهی کرد

 

از روزی که به من گفتی

 

در آرام ترنشسته ام

 

نه آنجایی که

 

تمام آرام ها می نشینند

 

و در آن اطراق می کنند

 

آرامم چون دیگر

 

پشت آن وحشت نیستم

 

و آرامشم

 

بخاطر چشم هایی ست که

 

دیگر از من فرار نمی کند

 

مادرم

 

همه ی این ها را مفصل گفت و رفت

 

و من فهمیدم که

 

من و مادرم

 

یک عمر در دو سوی ِ دیواری

 

به نام وحشتِ فهمیدن دیگری

 

ساکن بودیم

 

و

 

از خودم

 

خجالت می کشم وقتی می فهمم

 

مادرم را عمری

 

با نمایش هایم

 

و از سویی هم با چشم هایم

 

پشت دیواری که

 

با نمایش ها

 

به روی چشم هایم می کشیدم

 

اسیر کرده بودم

 

ای کاش

 

مادرم را از زندگی با

 

چشم هایم محروم نمی کردم

 

اگر زودتر می فهمیدم

 

نمی گویم می گفتم

 

شاید باز هم هرگز نمی گفتم

 

شاید هم می گفتم

 

ولی می دانم که هرگز نمایشی را

 

ترتیب نمی دادم

 

و با دعوت مادرم به این نمایش های مسخره

 

مثل احمق ها

 

احساس یک کارگردان ِ بسیار موفق را هم

 

به خودم جایزه نمی دادم

 

اگر می دانستم

 

اگر می دانستم

 

شاید هرگز نمی گفتم

 

ولی 

 

هرگز هم

 

نمایشی ترتیب نمی دادم

 

و

 

با چشم هایم با مادرم زندگی می کردم

 

 

 

مادرم گفت و رفت 

 

حالا

 

من

 

با همه ی شما شرط می بندم

 

هرکدامتان روزی

 

که به مادرتان گفتید

 

از او خواهید شنید

 

که

 

می دانستم

 

ولی ....

 

 

 

مادرم گفت و رفت 

 

حالا

 

من

 

هیچ بیانیه ای صادر نمی کنم

 

که به مادرها بگویید یا نگویید

 

هر غلطی می خواهید بکنید

 

فقط

 

مادرها را

 

از زندگی با چشمهایتان

 

محروم نکنید 

 

 

 

 

مادرم گفت و رفت

 

حالا 

 

من

 

می شنوم

 

مادر ِ پسر همسایه

 

که

 

حیاتشان دیوار به دیوار ماست

 

دارد

 

به پسرش

 

تعریف می کند که

 

این آقای همسایه همجنسگراست

 

ولی همچنان خیلی مرد خوبیست هم هست !

 

به مادرش می گفتیم برایش زن بگیر

 

می گفت برای من

 

خوشبختی فرزندم خوشبختیست

 

نه دیدن عروس یا داماد

 

مادر پسر همسایه

 

تعریف می کرد با حسی راحت و مادرانه

 

و من

 

می شنوم

 

که پسر

 

اینها را

 

می شنود

 

فردا

 

که

 

صبح شد

 

و

 

پسر به بیرون آمد

 

لبخندی در چشمانش می درخشد

 

شش هایش را با هوای صبح

 

پر و خالی می کند

 

نفسی به راحتی می کشد

 

و

به من سلام می کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 7:41  توسط هم سرشت  | 

95

امروز :

 

 

به

 

آقای سلماسی

 

همان که

 

مرد خوبیست که در

 

همسایه گی ماست

 

سلام می کنم

 

( باورمی کنید الان دوساعته دارم فکر می کنم اینجا چه جوری سر

 

صحـبـتـو بـا یک مـرد چهـل و پـنـج سـاله گـی راجـع بـه مـوضـوع

 

همجنسگراییش باز کنم مثل خـر موندم . وقتی چیـزی نمیاد که نبایـد

 

خودمو جر بدم . پس بقیه کسشعرو بی خیال )

 

.......

 

باز هم با آرامش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 0:0  توسط هم سرشت  | 

 94

و سه گانه ای از تاریخ ما ( آنگونه که تقدیر می کنیم )

 

 

دیروز :

 

 

مادرم

 

در وقت وصله زدن

 

به یکی از بی شمار خاطراتش

 

باز

 

داشت

 

ماجرای دلسوز یارممد را

 

برایم تعریف می کرد

 

از وقتی که به او گفته ام

 

من یکی مثل خودم را دوست دارم

 

درست مثل مثل خودم را

 

تازه راز ِ

 

آن دشت

 

آن گرگ ها

 

و آن دستمال ِ روی قلب را فهمیده

 

می گوید من چرا

 

زودتر این را نفهمیدم

 

دیده بودیم آنها همیشه با هم بودند

 

و بعد دلش به یارممد می سوزد و

 

می گوید نمی شد که

 

جعفر با یارممد عروسی کند

 

ولی خوب

 

اگر عروسی بلقیس با جعفر هم راه نمی افتاد

 

یارممد جوونمرگ نمی شد

 

ذلیل نشی بلقیس

 

مادرم می گوید و باز

 

رازهای جدیدی را کشف می کند

 

مادرم اینروزها حسابی سرش شلوغ است

 

او مدام در حال کشف

 

دنیایی است که

 

در بین یارممد و جعفربود

 

او تازه می فهمد که چرا

 

بعد از آنروز

 

هیچوقت هیچکس خنده ی جعفر را نشنید

 

مادرم احساس کاشفی را پیدا کرده

 

که بعد از هزار سال

 

وارد یک سرزمین ناشناخته شده

 

و با تعجب در حال

 

کشف آنجاست

 

و من

 

به این کاشف

 

نگاه می کنم

 

با آرامش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:45  توسط هم سرشت  | 

93

فردا :

 

 

مادرم

 

تمام خاطراتش را

 

به

 

مرگ وصله زد

 

و

 

رفت

 

و

 

حالا

 

من می شنوم

 

مادر ِ پسر همسایه

 

که

 

حیاتشان دیوار به دیوار ماست

 

دارد

 

به پسرش

 

تعریف می کند که

 

این آقای همسایه

 

خیلی مرد خوبیست

 

تا پنجاه سالگی

 

بخاطر مادرش زن نگرفت

 

و می گفت

 

عروس ممکن است

 

با مادرم نسازد

 

بعد از آن هم دیگر نگرفت که نگرفت

 

مادر پسر همسایه

 

با تعجب تعریف می کرد

 

و من

 

می شنوم

 

که پسر

 

اینها را

 

می شنود

 

خیلی بی تعجب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:55  توسط هم سرشت  | 

92

امروز :

 

 

آقای سلماسی

 

مرد خوبیست که در

 

همسایه گی ماست

 

تنها

 

زنده گی

 

می کند

 

می گویند بچه دار نمی شده

 

و

 

زنش

 

با اینحال که نمی خواسته طلاق بگیرد

 

او طلاق اش داده تا

 

زن برود شوهر کند بچه دار شود

 

و خوشبخت هم بشود

 

بیچاره زن نمی دونی موقع طلاق چقدر گریه کرد

 

ولی خوب براش بد نشد

 

الان چهار تا بچه داره

 

زندگی خوبی هم داره

 

در حیاط نشسته ایم و

 

اینها را مادرم می گوید

 

و

 

من که

 

آقای سلماسی را

 

یکبار

 

در پارکی دیده ام

 

می دانم که

 

آقای سلماسی

 

چرا

 

بچه دار نمی شود بود

 

مادرم

 

هنوز دارد حرف می زند

 

و

 

من

 

گوش

 

می کنم

 

باز هم بی تعجب

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:58  توسط هم سرشت  | 

91

سه برش از تاریخ ما ( آنگونه که تقریر کردند )

 

 

دیروز :

 

 

مادرم

 

در وقت وصله زدن

 

به یکی از بی شمار خاطراتش

 

باز

 

داشت

 

ماجرای دلسوز یارممد را

 

برایم تعریف می کرد

 

شبی را که

 

بلقیس و جعفر عروسی کردند

 

و

 

فردا که گرگ ها

 

یار محمد را پاره پاره کردند

 

همه می گفتند

 

حتما بلقیس را

 

می خواسته

 

ولی چون خیلی رفیق بود با جعفر

 

نخواسته بالای دست رفیق بلند شود

 

آنها قبل از آنشب

 

همیشه با هم بودند

 

همیشه

 

و همه گفتند

 

یارممد حتما بخاطر بلقیس بود

 

که خود را

 

به دست گرگ ها سپرد

 

در دشتی که جنازه یارممد پیدا شد

 

اما

 

این دستمال جعفر بود که

 

به روی قلب یار محمد بود

 

مادرم با تعجب تعریف می کند

 

و من

 

گوش می کنم

 

بی تعجب

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 23:6  توسط هم سرشت  | 

۹۰

یه آدم با کلاس برام نوشته چرا اینقدر مستقیم از همجنسگرایی میگی

 

ایـن شعراتوخراب میکنـه « در قطعـاتی ازپیـرنگ قصه - شعری که

 

می نویسی ساختار ترکیـبی آن قـوی و محکـم بالا می رود اشـاره ی

 

مستقیم ات به کلمه ی همجنسگرایی درسیلاب کلمه و نه در مفهوم آن

 

ناگهـان ساختـمان را بـا مصالحی نامرغـوب ( از نظـر ثقالت کلمه )

 

متزلـزل می کند .... » تصمیم داشتم چند تا فحش خوار مادر واسش

 

بذارم! تا دست ازسرم ورداره ولی جلومو! گرفتم فقط واسش گذاشتم!

 

«بـــــــــــــــــــرو کشکتو بساب بذارما هم ماستمونو بخوریم ». رفت

 

وپشت سرشم نیگا نکـرد. ولی من اینو می ذارم پشتش اگر نیگاه کرد

 

ببینه یه چیزی پشتش هست. من اینجـا فقط همینم که اینجا می ذارم !

 

هـیچ چیـز دیگه نیسـتـم ونمی خـوام باشـم . من اینجـا هـیچ گه زیـادی

 

نمی خورم کون خودمم پـاره نمی کنـم کـه بگم شعر حالیمه یـا قصه یا

 

هرگه دیگه ای هسـتم.من اینجا خود ِخود ِخودم هستـم یک همجنسگـرا

 

هستـم و تمام اون فحش های خوارمادر تو پاچه خودم اگه بخوام اینجا

 

غیر از « همجنسگرا » چیزی بنویسم .

 

 

 

 

من

 

حاتمی کیا نیستم

 

که

 

آن جمله ی معروف را

 

بگویم

 

ولی این هستم که

 

بگویم

 

اگر کسشعری از من

 

دیدید

 

که

 

از همجنسگرایی

 

نمی گوید

 

و دردهایش

 

و صدایی که از اینهمه

 

سطر ندارد

 

توی آن از چند خط بیشتر

 

نروید به نام من

 

آن

 

از آن ِ

 

من

 

نخواهد بود

 

که من زر زیادی نخواهم زد

 

و

 

هرچه بگویم از این

 

می گویم

 

که

 

همجنسگرایم

 

همجنسگراییم

 

همجنسگرایانیم

 

روزی گفته بودم

 

به فکر غنی سازی کلمات نیستم

 

حال

 

می گویم

 

« فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم »

 

« همجنسگرایی » 

 

غنای من است

 

و غیر از آن

 

هیچ نخواهم گفت

 

به

 

نباید

 

وقت ندارم

 

و نشاید را

 

بی خیالم

 

شعر را ندانم

 

و غزل را نشناسم

 

دو بیتی نخوانم

 

و در رباعی نمانم

 

من شاعر شعرهای

 

بی قافیه

 

بی وزن

 

بی ترکیب

 

بی کس

 

بی نشان

 

بی حق

 

من شاعر شعرهای نباید گفتم

 

من شاعر شعرهای نگفته

 

شاعر شعرهای درد

 

درد های با درمان

 

درمان های

 

زنده به گور 

 

گور های

 

بسیار دور

 

دور ِ دور ِ دور

 

درست در زیر ِ زبانم

 

 

من شاعر دردهای همجنسگرایی ام

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 5:55  توسط هم سرشت  | 

 89

تا حالا کسی

 

ستاره رو کرده

 

نگاه

 

وقتی

 

که لخت باشه

 

و داغ باشه

 

و در حال

 

تلو تلو

 

حالا زیاد فرقی نمیکنه

 

تلو تلو یا تلاء لو

 

کسی کرده

 

تا حالا

 

ستاره را

 

نگاه

 

در اینجور موقع ها

 

من

 

در این چند شب

 

کرده ام

 

خیلی

 

و همیشه شده ام آبستن

 

از

 

این

 

نگاه

 

امروز صبح اما

 

مادرم که شکم ِ برآمده ی من را دید

 

نردبان را فیلتر کرد

 

و با پس گردنی به دنبال نان فرستاد مرا

 

احتمالا از فردا دیگر ستاره بازی نمی کنم

 

با پس گردنی مادرم و

 

شکمی به بزرگی یک زنده گی

 

به صف نانوایی می پیوندم

 

در بین راه

 

از شکم پرستاره ی خود می پرسم

 

راستی

 

کسی می داند

 

این روزها

 

مردم با اینهمه آبستن چه می کنند

 

در صف از کسی که بفهمی نفهمی

 

یه نمه شکمش آمده جلو

 

و این نشان می دهد او هم

 

شاید آره

 

از ما همه ای که دیروز در صف

 

دیده بودم

 

می پرسم

 

پسرک که بای د چیزی از بارداری بداند

 

می گوید

 

آن پیر مرد و پیر زن ِ صفِ نانوایی

 

بارشان را نطفه نبسته

 

خفه کردند

 

با خود

 

آن زن شکمش را آنقدر سفت بست

 

تا دل داشته اش را سقط کند

 

آن مرد که ظاهرا زرنگ تر بود

 

بچه را در پشت این و آن در پارکی بر زمین گذاشت

 

ولی آن دختر و پسر

 

نه خود را نه نطفه را

 

خفه نکرده اند

 

پشت این و آن بر زمین نمی زنند

 

و سقط نمی کنند

 

آنها از این حامله گی

 

فرار نکرده اند

 

و با فهمیدن و گرفتن حق زندگی

 

بی ترس و با غرور

 

برای بچه هایشان اسم گذاشته اند

 

گی و لزبین

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 23:58  توسط هم سرشت  | 

88

کاش تابستان نمی شد

 

ومن

 

به پشت ِ

 

بام ِ

 

همجنسگرایان نمی رفتم

 

این

 

طاق بازی ِ بی ستاره ها

 

دست از سرم بر نمی دارد

 

و نمی گذارد که از پشتِ این بام پائین بیایم

 

باز دیشب

 

یواشکی شاهد سکس صد ستاره با

 

هفت میلیون دختر و پسر بودم

 

دخترهای نه تا نود ساله

 

و پسرهای هفت تا هفتاد

 

چشم های باز

 

و ستاره های پر نیاز

 

مدام در آمیزش

 

بودند

 

سکس ستاره با زمین

 

چه غم انگیز ِ باشکوهیست

 

و

 

تردد ستاره

 

در تن

 

چه نیاز ِ داغی

 

دیشب آن شکوه و این داغی

 

این نیاز و آن غم

 

ستاره ها را هم

 

آبستن کرد

 

ولی حیف که دمرها

 

چشم هاشان

 

در مسیر دیدن آسمان نیست

 

و با تنها منفذ رو به آسمانشان

 

آسمان را می بینند

 

یکی با چشم های رو به آسمان

 

به آسمان نگاه کند

 

یکی به آسمان من

 

نظر کند

 

به پشت بام شهر من

 

به پشت بام شهر ما

 

یکی به پشت بام شهر من

 

نظر کند

 

که

 

پشت بام شهر من

 

پر از نیاز آتشین

 

پر از تماس تن به تن

 

میان نسل من

 

و

 

صد

 

ستاره است

 

به

 

پشتِ بام شهر من

 

ستاره ها از آن ِ بی ستاره هاست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 21:34  توسط هم سرشت  | 

  8۷

 

پریشب

 

که

 

برای چیدن تو

 

به پشت بام رفته بودم

 

در آن پشت

 

ها

 

دیدم

 

در شبهای داغ تهران یک میلیون

 

و

 

در شبهای شب ِ ایران هفت میلیون

 

ستاره پرست

 

طاق باز خوابیده اند

 

و

 

در

 

وقتی که همه دمر درو می کردند

 

دنیا را

 

آنها

 

طاق باز

 

بستر تردد ستاره

 

در خود

 

بودند

 

و نور

 

به درونشان می خزید

 

و حاصل آن

 

خیسی ِ کاه گل ها

 

به مهمانی

 

چشم ها بود

 

آهای دمرها

 

که کسی به دمر بودن شما

 

هیچ ندارد کاری

 

و طاق دنیا را

 

به طاق بازی ِ همجنسگراها

 

در سقوط می بینید

 

تا بحال

 

اگر

 

چشم های این هفت میلیون را

 

از نزدیک ندیده اید

 

صبح است

 

برخیزید

 

ستاره می بارد

 

از چشم های تشنه ی دیشب

 

که تمام پشت بام را آب داد

 

سپیده دمیده

 

صبح است

 

و

 

هنگام آنست که

 

به این چشم ها نگاه کنید

 

زندگی کنید

 

و بگذارید زندگی کنند

 

به این چشم ها نگاه کنید

 

بعد بروید

 

و خود را به روی زندگی دمر کنید

 

خجالت نکشید

 

به این چشم ها نگاه کنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 0:35  توسط هم سرشت  | 

86

دیشب کردم

 

زیاده روی

 

در

 

خواب

 

یاحتی

 

خیال

 

وقتی که همجنسگرایان را

 

طاق باز ِ تردد ستاره ها می دیدم

 

صبح اما با صدای ننه ام

 

که تمام شدِ نان را هوار می کشید

 

برخواستم

 

فهمیدم همه خواب بود و خیال

 

در صف نان

 

اما

 

امروز صبح پسری را دیدم که

 

معلوم بود از یک ستاره هفت پر

 

آبستن شده

 

و دختری را هم

 

که در بین اینهمه ستاره

 

از ناهید خود را آبستن بود

 

مردی را دیدم

 

که می خواست رویای دیشب اش را

 

در پشت پسرک جلویی

 

مخفی

 

کند

 

و زنی که

 

از دیدن این صحنه ریز ریز

 

می خندید

 

و اصلا حواسش نبود که

 

نوبت او

 

دارد از دست می رود

 

پیر مردی را دیدم

 

با غیض دانه های ذکر را

 

از لای تسبیح رد می کرد

 

و استغفار

 

و با خودش می گفت

 

که چرا باز این خواب

 

دیشب آمد به خیال من

 

و

 

پیر زنی که

 

مصمم بود

 

امروز

 

با کتک کاری هم شده

 

ده درصد نان ها را

 

برای نذرش بخرد

 

و به امام زاده ببرد

 

با خودش می گفت

 

شاید اگر نذر امروزش قبول شود

 

دیگر هرگز به خیال ِ خوابی

 

مثل دیشب نرود

 

همه به نوبت آمدند و رفتند

 

و من

 

دیدم

 

که

 

این خواب نیست

 

یا خیال

 

و ما همه هستیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0:1  توسط هم سرشت  | 

85

اولین تیری که از تابستان شلیک شد

 

گرمای تو باز دیوانه ام کرد

 

چادر شب خیالت را

 

دیشب بغل زدم

 

چوب های نردبان را گرفتم

 

و یکراست رفتم بالا

 

تا

 

بکنم

 

پهن

 

روی

 

پشت بام

 

یاد تو را

 

ننه ام گفت

 

می کنی

 

خوف

 

تنهایی

 

در خواب

 

نرو ( ننه ام هم مثل من حرف می زند )

 

گفتم نه نمی کنم ( من هم مثل ننه ام حرف می زنم )

 

در پشت بام

 

اما

 

دیدم

 

نیستم

 

تنها

 

ده پشت بام آنطرف تر

 

ده تا هم اینطرف تر

 

ده درصد از آدم ها

 

مثل من بودند

 

تنها

 

آنها

 

برای خیال تو

 

با تنهایی شان به پشت بام آمده بودند

 

و

 

همه طاق باز

 

در بازی

 

عشق بودند

 

در

 

هوای تو

 

با ستاره ها

 

و

 

تو پهن شده بودی در

 

پشت ِ تمام بام های

 

بی ستاره ها

 

حالا

 

هوس کردم

 

بدوم به روی

 

پشت ِ

 

بام ِ

 

تمام آنها

 

آهای

 

یکی مرا بطور مساوی در پشتِ آن بام ها قسمت کند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 0:46  توسط هم سرشت  | 

84

امشب خیلی خوشحالم چون یکی از زخم های بزرگ من خوب شده

 

 

وقتی به طرف تو می آیم

 

تمام زخمی

 

تمام زخم

 

و

 

من

 

باید

 

با پاره های تنم

 

تن

 

پاره

 

پاره ی

 

تو

 

را

 

ببندم

 

نه دست و نه پایت را

 

که

 

تن ات را

 

تا نشود

 

بیشتر

 

پاره در گله ای که گرگ چوپان آن است

 

و تو باید برمی

 

تا

 

نشوی

 

پاره پاره

 

در گله ای که هیچگاه نداشتی

 

و این

 

پریروزهای من بود

 

كه همیشه بر دوشم بود

 

بستن من و رمیدن تو

 

رمیدن تو و رنجیدن من

 

از پريشب های کشتارگاه  هم

 

لختی خون

 

داخل چشمم هنوز مانده

 

امشب اما

 

اصلا

 

به فکر غنی سازی کلمات نیستم

 

یکی ما را کرده

 

غنی

 

و

 

او همان خدای جا مانده

 

در کشتارگاه است

 

که

 

مدتهاست تنگ شده

 

دلش به خودش

 

یعنی ما

 

خدای تنها مانده

 

که بالاخره

 

چشم هایش را

 

بست

 

برای چشمک زدن  

 

و

 

حالا که دیدی

 

چشمک اش را

 

امشب

 

اما

 

تو

 

بستی

 

زخم های مرا

 

تمام زخم ها را

 

و

 

من

 

نه که نمی رمم

 

آسوده

 

بی درد

 

زخمی دیگر را

 

خواهم

 

بست

 

این صلیب سرخ جهانیست که بر دوش من است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 1:0  توسط هم سرشت  | 

قافیه های من

 

گنجایش ردیف های

 

شعر ِ چشم تو را ندارد

 

چرا مرا

 

شاعری عقیم

 

می کنی

 

با

 

این نگاه های

 

نا تمام

 

که

 

در

 

دل من

 

هیچ وقت

 

به آخر غزل نمی رسد

 

چرا

 

در بین اینهمه

 

شعر ِ

 

پخش شده در آفرینش ِ آدم ها

 

پیچیده ترین وزن

 

عشق ِ مرا

 

تشکیل می دهد

 

و

 

چرا

 

این عشق را

 

با

 

سخت ترین قالب

 

باید

 

سرود

 

چرا

 

من

 

باید

 

سخت ترین

 

شعر ِ عاشقانه را بسرایم

 

با پیچیده ترین قالب

 

و

 

دورترین انتها

 

چرا

 

 

 

 

اگر من عاشق همجنسم نمی شدم

 

کدام خدا

 

از لحظه لحظه نسوختن

 

و شعر ساختن ِ کسی

 

دلگیر می شد

 

و

 

ماتحت کدام آسمان بدون شاعر می ماند

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 3:1  توسط هم سرشت  |