تبليغاتX
آخرین باز مانده از نسل ِ ... هم سِرشت
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است

113 

فرق یک همجنسگرا

 

با دیگران

 

فقط در

 

یک چیز است

 

یک همجنسگرا

 

وقتی

 

با

 

آدم ها

 

روبرو می شود

 

آنها را

 

می بیند

 

ولی

 

همان همجنسگرا

 

وقتی

 

با

 

همان آدم ها

 

روبرو نمی شود

 

آنها را

 

نمی بیند

 

 

 

 

 

همین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 23:45  توسط هم سرشت  | 

112

من

 

در سینه ی خدا کرده بودم

 

گیر

 

نه

 

اشتباه نکنید

 

عشق نبودم

 

والبته خلط سینه هم نبودم 

 

نه این بودم نه آن

 

آخر خودم هم نفهمیدم چی بود

 

تخمی تر اینکه

 

خدا هم نفهمید چی بودم

 

بهر حال

 

گیر کرده بودم دیگه

 

پس

 

برای رفع گیر

 

از آسمان

 

به این زمین

 

تف شدم

 

می دانم من همیشه

 

یک تف شده خواهم بود

 

ولی

 

این را هم می دانم

 

که

 

همان 

 

آسمان همه جا آبی است

 

است

 

و

 

این

 

مرا به آن

 

وا می دارد

 

نه به

 

جایی که تف شده ام

 

به آسمان

 

به جایی که از آن تف شده ام

 

یعنی لب های خدا

 

نگاه کنم

 

و مثل تف های خوشحال

 

بخوانم

 

هر کجا هستم باشم

   

آسمان مال من است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 3:2  توسط هم سرشت  | 

111

افتاده ام

 

اینجا

 

چنین شاد و با نشاط

 

ایستاده ام

 

آنجا

 

چنین شکسته و زار 

 

 

 

 

 

افتاده ام

 

اینجا

 

درون دلی بی قرار

 

ایستاده ام

 

آنجا

 

درون دو چشم پر غبار

 

 

 

 

 

افتاده ام

 

ایستاده ام

 

شاد شکسته نشاط زار

 

درون درون

 

دلی و چشمی بی قرار پرغبار

 

 

 

 

 

این

 

الف قامت من است

 

که هست

 

خم در درون

 

پر از تضاد و جنون

 

افتادن شاد و با نشاط

 

ایستادن شکسته و زار

 

این منم

 

مردی

 

پشت آستانه ی شکسته ی

 

زنده گی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 7:15  توسط هم سرشت  | 

110

کثیفی من

 

 

چیزی از تمیسی تو

 

کم

 

 

نمی کند

 

و برایم

 

مهم هم نیست

 

که

 

تمیسی تو هم

 

چیزی از کثیفی من

 

نمی کاهد

 

اصلا حتی برایم

 

مهم هم نیست

 

که تمیسی

 

نوشتنش را هم

 

از من نابلد است

 

اما

 

این مهم است

 

حضور تو

 

چیزهایی به من اضافه می کند

 

که

 

ممکن است

 

به اصابت هیچکس نه گفته باشد

 

و خاصیت تو اینست

 

تا همه همین فکر را بکنند

 

و آن راحت ترین

 

با خداست

 

اینکه تو هیچ چیزی را

 

غیر از خدایی که

 

دوستش داشتی

 

به تخمت حساب نمی کردی

 

یک حس ِ خوب ِ به تخمم نبودن

 

را در من می آفریند

 

و این شاید تنها نسبت من با تو باشد              

 

من یک لامصب لامکانم و خدای خود را دارم

 

ولی خدای من با خدای تو

 

فکر کنم که

 

همجنس باشند

 

و احتمالا بچه ی یک محل

 

من

 

یک بی دین ِ بی نامم

 

ولی تو را مثل خود

 

می دانم

 

و

 

زمین  ِ من                                                              

 

به می افتدِ تو می رسد

 

به همین دلیل

 

در دوران بی بر ترین برداشت از دین

 

در یک زمین ِ بی جاذبه

 

در معلق ِ ماندن

 

تو برای من

 

می افتد ِ با وزن ترین سیبی

 

راستی

 

چند ساعت

 

به خواب مانده؟

 

امشب می خواهم گازت بگیرم

 

علی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:22  توسط هم سرشت  | 

109

چنـد روز دیگه تولـد دوست پسر من میشل فوکوست اینـو نمی ذارم کـه

 

بخاطرتولدش یه چیزی بهش گذاشته باشم اینومی ذارم تااحساسمونسبت

 

به میشل فوکو باشـم. از بین هم سرشت های اونورآب(والت ویتمن.ژان

 

ژنه.آنـدره ژید.اسکـار وایـلـد.رولان بارت.تـوماس مان.فدریکو گارسیا 

 

لورکا.ویرجینیا وولف.مارسل پروست.لودویک ویتگنشاین.میشل فوکو. 

 

سرگئی پاراجانف.جیمـز دین.مارک فهیلی.استفان گتلی.التون جان....)

 

اسکـار وایـلـد  و میـشـل فـوکـو رو یه جـوردیگه دوست دارم اسکارو

 

می دونم چـرا بدبخـتی اینه که میشـل رو اصـلا نمی دونم چـرا ... البته

 

همه رو باهـاشـون حـال کـردم ومی کنم ولی این دوتا برام یه چیزدیگه

 

هستند.اگـه فـکـرمی کنید جـزئیات ایـن حال کردنـو! میگم کورخوندید!

 

 

 

 

من فوکو را

 

دوست دارم

 

فقط چون

 

همجنسگرا است

 

من فوکو را دوست دارم

 

فقط چون

 

فیلسوف است

 

من فوکو را دوست دارم

 

فقط چون

 

با وجدان است

 

من فوکو را دوست دارم

 

فقط چون

 

هنرمند است

 

من فوکو را دوست دارم

 

فقط چون

 

نوع دوست است

 

من فوکو را دوست دارم

 

فقط چون

 

آدم فهمیده ای است

 

من فوکو را دوست دارم

 

فقط چون

 

حرف برای گفتن دارد

 

من فوکو را دوست دارم

 

فقط چون

 

حرف برای شنیدن دارد

 

 

 

 

راستی اینها برای دوست داشتن یه آدم

 

کافی هست ؟

 

پس روشنفکرهای محترم و محترمه!

 

و روشنفکرهای باشعور و بی شعور(اصلا هم علامت تعجب نداره)

 

اگر کور نیستید و چشم دارید و می توانید ببینید

 

دورو بر خودتونو خوب نگاه کنید

 

آدم های زیادی هستند که

 

فیلسوف هستند

 

هنرمند هستند

 

باوجدان هستند

 

نوع دوست هستند

 

آدم فهمیده ای هستند

 

و حرف برای گفتن و شنیدن دارند

 

و البته همجنسگرا هم هستند

 

دوست داشتن پیش کش

 

آنها را ببینید

 

کامل ببینید

 

 

 

 

 

من فوکو را دوست دارم

 

فقط چون

 

او میشل فوکو است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 15:52  توسط هم سرشت  | 

108

تور های

 

یک روزه

 

تا

 

یک عمره

 

برای همه ی سلیقه ها

 

برای دیدار از

 

گونه ی عجیبی از عشاق

 

گونه ی منقرض

 

نشده ای                                                                                  

 

که

 

در این دنیای جنگلوار

 

با عشق هایی عجیب!

 

زنده گی می کنند

 

عشق هایی که دید بازدید کنند گان را

 

به روی عشق باز می کند

 

در آنجا شاهد پروازهمجنس با همجنس

 

خواهید بود

 

گونه هایی که

 

نمونه های نادری از

 

آن

 

در برخی از مناطق هنوز

 

لبخند بر لب دارند

 

و تعدادی نیز

 

علیرغم شرایط سخت آب و هوایی

 

برای این نوع عشق

 

در میلیون ها ساله گی

 

هنوز زنده هستند

 

و شاداب

 

برای ثبت نام

 

در تورها

 

اگر آدمید

 

با وجدان خود تماس بگیرید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:10  توسط هم سرشت  | 

یه وبلاگ نویس یه زمانایی یه چیزی از دفاع مقدس نوشته بود تا مدتها

 

تمام سوراخاشو پـرازفحش کردند که چی این چه کاریه! ولی خوب من

 

نه از فحش بدم میاد نه از پر شدن سوراخام تازه کلی هم فحش بلدم پس

 

ای خوارررر.... بی خیال بذار چاک دهنم جر نخوره. من اینوکه سپانلو

 

راجع به جنگ گذاشته می ذارم  واسه اینکه  دوست دارم از اونایی  یاد

 

بکنم که نذاشتند عراقـیا کون ما بذارن . چون من آخر کونده ها هم باشم

 

که هستم هیچ وقت دوست نداشتم  کسی به زورکونم بذاره .آره. پس این

 

شعروبه یاد اون جونمردا می ذارم هر کی هم خوشش نیومد کون لقش .

 

نام تمام مردگان یحیاست

 

                                                           محمد علی سپانلو

 

سپانلو این شعر را مهمترین اثرش برای دفاع مقدس می داند :

 

نام تمام بچه های رفته

 

در دفترچه دریاست

 

بالای این ساحل

 

فراز جنگل خوشگل

 

در چشم هر کوکب

 

گهواره ای برپاست ،

 

بی خود نترس ای بچه تنها

 

نام تمام مردگان یحیاست .

 

هر شب فراز ساحل تاریک

 

دریا تماشا می کند همبازیانش را

 

در متن این آبیچه تاریک ،

 

یک دسته کودک را

 

که چون یک خوشه گنجشک

 

بر پنج سیم برق ، هر شب ، گرد می آیند .

 

اسفندیار مرده ای

 

( بی وزن ، مانند حباب کوچک صابون )

 

تا می نشیند

 

شعر می خواند :

 

این پنج تا سیم چه خوشگله

 

مثل خطوط حامله

 

گنجشکک تپل مپل

 

نک می زنه به خط سل

 

هر شب در این کشور

 

ما رفتگان ، با برف و بوران باز می گردیم .

 

در پنجره های به دریا باز

 

از های و هو و بانگ چشم انداز

 

یک رشته گلدان می پرند از خواب های ناز ؛

 

ما را تماشا می کنند از دور

 

که هم صداهای بچه های مرده می خوانیم .

 

آوازمان ، در برف پایان زمستانی

 

بر آب های مرده می بارد

 

با کودکان مانده در آوار بمباران

 

در مجلس آواز ، مهمانیم .

 

یک ریز می خواند هنوز اسفندیار آن سو :

 

خرگوش و خاکستر شدی ای بچه ترسو

 

دریای فردا کشتزار ماست

 

نام تمام مردگان یحیاست

 

آنگه دهان های به خاموشی فرو بسته به هم پیوست

 

تا یک صدای جمعی زیبا پدید آید :

 

مجموعه ای ، در جزء جزئش ، جام هایی که به هم میخورد

 

آواز گنجشک و بلور و برف

 

آواز کار و زندگی و حرف

 

آواز گل هایی که در سرما و یخبندان نخواهد مرد .

 

از عاشقان ، از حلقه پیوند و بینایی

 

موسیقی احیای زیبایی

 

موسیقی جشن تولدها

 

آهنگ های « شهر بازی » ها ، نمایش ها .

 

در تار و پود سازهای سیمی و بادی

 

شعر جهانگردی و تعطیلی و آزادی ...

 

این همسرایان نامشان یحیاست

 

و آن دهان ، خواننده اش دریاست .

 

با فکر احیای طبیعت ها ، سفرها ، میهمانی ها

 

دم می دهد یحیا

 

و بچه ها همراه او آواز می خوانند

 

در نیلابه دریا :

 

ای برف ببار

 

با فکر بهار

 

بر جنگل و دشت

 

بر شهر و دیار

 

ای مادر گرگ

 

ای چله بزرگ

 

هی زوزه بکش

 

هی آه بر آر

 

ما از دل تو

 

بی باک تریم

 

از تند و برق

 

چالاک تریم

 

با شمع و چراغ

 

در خانه و باغ

 

برف شب عید

 

همسایه ماست

 

این سرد و سپید

 

با رنگ امید

 

فردا که رسید

 

سرمایه ماست

 

ای برف ببار

 

تا صبح بهار...

 

نوبت به نوبت ، تا شب تحویل سال نو

 

گنجشک ها و بچه های مرده می خوانند  

 

با چشم های کوچک شفاف

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:59  توسط هم سرشت  | 

۱۰۶

برای خوندن این باید ضرب بگیرید و باریتم دویدمو دویدم سر ِ کوهی

 

رسیدم  بخونید یه کمی هم قر به کمرتون نه جای دیگه بدید بد نیست

 

 

یکی بود یکی نبود

 

یه کتابی دستم بود                                                                         

 

غیر از اون هیشگی نبود

 

حتی خدا هم نبود

 

کتاب مال ماها بود

 

سرگذشت گی ها بود

 

داشتم

 

ورق می زدم

 

صفحه ی اول سفید بود

 

شروع کردم

 

به دیدن

 

فقط نگاه می کردم

 

یه عمری طول کشید

 

تا

 

صفحه دوم رسیدم

 

صفحه ی دوم سیاه بود

 

شروع کردم

 

به رفتن

 

دوباره با یه عمری

 

صفحه ی سوم نبودش

 

من توی اونجا موندم

 

خودمو زدم به

 

بودن

 

این هم یه عمری

 

کشید

 

خواستم ورق بزنم

 

برم صفحه ی چهارم

 

یهو دیدم تموم شد

 

وقت کتاب خوندن

 

عمر من هم

 

تموم شد

 

با این کتاب خوندن

 

سه صفحه بود

 

زنده گی م

 

سفید و سیاه و نبودن

 

بیشتر از اون دو صفحه

 

سومی عمرم گرفت

 

 

 

 

 

بالا رفتیم ماست بود

 

پائین اومدیم دوغ بود

 

کتاب ما شلوغ بود

 

خیلی خیلی شلوغ بود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:0  توسط هم سرشت  |