تبليغاتX
آخرین باز مانده از نسل ِ ... هم سِرشت
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است

 

این هم چیزی که لورکـا گذاشت کف دستم و من آن را تقديم می كنم به :

 

فدریکو گارسیا لورکا شاعر و نویسنده ی همجنسگرای اسپانیایی که در

 

سـال 1936 در 39 سالگی به دسـت فاشیست های طرفـدار فرانكـو بـا

 

شلیک دو گلوله به باسن اش به شهادت رسید .

 

هیچ کس

 

تو را

 

نمی شناسد

 

نه

 

اما من از تو می خوانم

 

برای آیندگان از تصویر و لطفت

 

ترانه می سرایم

 

از بلوغ نمایان ادراکت

 

از ولع ات

 

برای مرگ

 

و طعم دهانت

 

از غمناکی ات

 

و شادی دلیرانه ی گذشته ات

 

اندلسی ای چنین راستین

 

و چنین سرشار از ماجرا اگر نیز زاده شود

 

زمانی دراز خواهد گذشت

 

من با کلماتی شیوا

 

از رعنائی تو

 

می سرایم

 

و نسیمی حزن آلود را

 

میان درختان زیتون به یاد می آورم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:52  توسط هم سرشت  | 

140

شبی که

 

به خانه ی برنارد آلبا

 

رفته بودم

 

در بین آن هشت زن

 

چشم من را فقط

 

مردی که آنجا بود گرفت

 

لورکا را دیدم

 

و گلویم

 

پیش ِ دردهایش گیر کرد

 

خیلی

 

دوست داشتم احساسم را

 

به عشق ِ بازی ِ او

 

ببرم

 

شعری برایش

 

بسرایم

 

و با تمام کلماتم

 

به زیر ِ رنج هایش بروم

 

او

 

تلاش بیهوده ام  برای

 

سرودن  را که دید

 

چیزی نوشت

 

و داد دستم

 

حالا

 

دستان ِ من پر از لورکاست

 

با شعری که او سروده

 

ولی از طرف من

 

برای خودش

 

پس تقدیم

 

می کنم

 

این شعر را

 

به تو

 

آقای

 

فدریکو گارسیا لورکا

 

 

 

( معلومه چیزی رو که لورکا داده دستم فعلا سفت گرفتم ولی فردا

 

دستمو باز می کنم تا شما هم بگیرید توی دستتون )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:18  توسط هم سرشت  | 

۱۳۹

چند شب پیش

 

برای خوش گذرانی

 

به خانه ای رفتم

 

که مکان بود

 

و در آنجا هشت زن

 

بودند

 

که بودند

 

ولی پاره پوره تر

 

از اینکه

 

بتوانند وصله ای را جور باشند

 

چون همه شده

 

بودند

 

و مردی هم بود

 

که نای جورها را

 

داشت می کرد

 

جور

 

با توضیح این

 

حتما که

 

ظلم

 

آن ها را

 

نا

 

جور

 

کرده

 

و

 

خرافه و کج اندیشی

 

مثل تیغه های یک قیچی

 

هر چیزی را زودتر جر می دهند

 

بخصوص عمر را

 

ولی چه کسی است

 

که گوش کند

 

دلم گرفت از اینهمه

 

و

 

برای آنکه تاری از عنکبوت آن خانه

 

مرا نچیند

 

در پشت آن مرد ایستادم

 

و

 

تماشا کردم

 

از مکان که بیرون زدم

 

چشمم هنوز

 

به تصویر آن مرد مانده بود

 

در را که بستم

 

روی آن مکان

 

نوشته بود

 

خانه ی برنارد آلبا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 6:45  توسط هم سرشت  | 

138

چی شد

 

چیکار کردید

 

چیزی از لورکا مالوندید به خودتون ؟

 

خوبه

 

خیلی خوبه

 

اگه همینجوری نرم نرم

 

بمالید

 

بعد که رفت تو

 

دیگه می بینید

 

نمی خواهید درش بیارید

 

حتما می گید من خیلی

 

بی شرفم که

 

لورکا خونی رو اینقدرکردم

 

اروتیک در اینجا

 

ولی

 

باور کنید

 

تمام رعشه ی شهوانی ِ لورکا خونی(منظورم لورکا خوانی است نه

 

لورکای خونی !)

 

آری تمام ِ رعشه ی مقدس

 

که حتما تصویری هم نیست و مفهومی

 

از لابلای خودش می آید (منظورم از لابلای کتاب هایش است نه از

 

لابلای لورکا !)

 

پس

 

بروید و عمل مقدس ِ فروییدن را

 

بیاغازید

 

(منظورم ازفروییدن فول فهم کردن خوداست نه فروکردن اونجوری!) 

 

تا فردا شب

 

بای

 

راستی تا یادم نرفته

 

پرانتزها رو به تخمتون حساب نکنید

 

زر مفت می زدم شما هر برداشتی خواستید بکنید

 

عشقتون هم کشید همه رو با هم برداشت کنید

 

خوب

 

من برم

 

دنبال لاشی بازیم

 

شما هم

 

به مالیدن

 

ببخشید

 

به خواندن

 

ادامه بدهید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:55  توسط هم سرشت  | 

137

بعد از

 

چریدن حرفه ای

 

در

 

آثار لورکا

 

تازه شیرینی ِ

 

فرو رفتن علف به دهن

 

بزی را

 

با تمام حجم

 

حس

 

می کنم

 

و

 

بیشتر

 

فرو می رود

 

در من

 

لورکای خالق

 

لورکای شاعر

 

لورکای نویسنده

 

لورکای همجنسگرا

 

واقعا همه جاش

 

به همه جای من می چسبه

 

و آن مرگ همجنسگرایانه اش

 

حتما می دانید مرگ اش چگونه بود

 

نمی دانید؟

 

از بس کون گشادید !

 

پس من همه شما را می کنم

 

به

 

خواندن

 

لورکا

 

دعوت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 22:22  توسط هم سرشت  | 

136

یه سیکسولوژی واسه لورکا

 

سیک سو لـوژی یه چیـزیه تو مایه های تریلـوژی کـه چـون این میشه

 

سه گانـه لابـد اون هـم میشـه شیش گانه ولی وقتی یکی کـون گشادیـش

 

بیاد واسـه راحتی لوژی موژی رو حذف کنه سیک سو میشه یه چیزی

 

تو خایه های ... اصـلا بمن چه مگـه من بایـد بیـام همه ی زبون ها رو

 

به همه ی زبون ها ترجمه کنم ! بریم سر لورکای خودمون

 

 

 

لورکا شناسی من

 

تا قبل از

 

ورود به خانه برنارد آلبا

 

به اندازه ی

 

فهم گوسفند بود

 

از چریدن در

 

مزرعه ی جهانی

 

و تازه

 

همون مقدارش هم

 

بخاطر

 

یک گوسفند دیگر بود که

 

در همسایه گی ما بع بع می کرد

 

گوسفند همسایه گی ما خیلی ناز و ملوس بود

 

و همیشه یه چیزی از لورکا توی

 

دستش بود

 

منم که گوسفند خشکی بودم

 

هی میگفتم ملچ مولوچ دهن

 

گوسفند همسایه برا چیه

 

و از اون جایی که

 

علف باید به دهن بزی بره

 

گفتم برم یه لیس به لورکا بزنم

 

ببینم چه حالی میده

 

جاتون خالی

 

دارم لورکا لیس می زنم

 

درازش کردم جلوی خودم با تمام آثارش

 

یه جاهاییش خیلی خوشمزه است

 

و یه جاهاییش خیلی خیس

 

الان که خودم

 

در لورکا شناسی

 

یه پا

 

گوسفند شدم

 

می فهمم که

 

چرا

 

اون گوسفند ناز ملوس پشمالو

 

هر وقت حرف از لورکا میشد

 

زود زود خیس می شد

 

فکر بد نکنید

 

و خودتان امتحان کنید

 

معطل نکنید

 

چیزی از لورکا را

 

به دست بگیرید

 

و لیس بزنید

 

آن وقت می بینید که

 

بزی بودن با علف لورکا

 

واقعا دلچسبه

 

این ربطی به هیچ انزالی ندارد

 

فقط یک چیزی است

 

مثل

 

فرو رفتن

 

علف به دهن بزی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:47  توسط هم سرشت  | 

۱۳۵

باید یک راهنما

 

بنویسم

 

برای آنها که

 

به داشتن یار

 

باردارند

 

راهنمای مردان باردار

 

یا حتی زنان باردار

 

تا در اثر ناپرهی زی ناخوش ن شوند

 

یک چی زی مثل

 

آنچه بارداران باید بدانند

 

 

 

 

یبوست

 

شایع ترین در دوران بارداری

 

معمولا وقتی پیش می آید

 

که

 

یک لقمه را یک دفعه قورت می دهیم 

 

 

 

 

تهوع صبحگاهی

 

وقتی اتفاق می افتد که

 

همان لقمه را زیاد جویده ایم

 

 

 

 

تکرر ادرار

 

وقتی می شود

 

که آن لقمه را

 

داغ داغ خورده ایم

 

 

 

 

نفخ شکم

 

وقتی حادث می شود که

 

موقع خوردن آن لقمه

 

زیاد حرف زده ایم

 

 

 

 

خستگی مفرط

 

وقتی اتفاق می افتد که

 

موقع خوردن همان لقمه

 

اصلا حرف نزده ایم

 

 

 

 

و سوزش پشت جناغ

 

هنگامی پیش می آید که

 

کسی شما را لقمه می بیند

 

 

 

 

 

پس بارداران محترم

 

دقت فرمایید

 

هرگز

 

لقمه نخورید

 

و لقمه نشوید

 

تا گرفتار

 

یبوست

 

تهوع صبحگاهی

 

تکرر ادرار

 

نفخ شکم

 

خستگی مفرط

 

و مهمتر از همه

 

سوزش پشت جناغ غ غ غ

 

نشوید

 

تا از درد های آن آ

 

سوده

 

باشید

 

و این بود

 

آنچه باید زنان یا مردان باردار بدانند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:43  توسط هم سرشت  | 

                                                   13۴

من مخالف مطلق حکم اعدام هستم مطلق یعنی اگر کسی عزیز ترینم را

 

هم کشت موافـق نیستم کـه اعـدام شود و طبعا ازهیچ اعـدامی تحت هیچ

 

شرایطی خوشحـال نمی شـوم . انسـان ها برای التیـام دردهای خود اگـر

 

اندازه ی خود را به اندازه های انسانی برسانند حتی زندان نیزمی تواند

 

مجـازات بسیار زیـادی باشـد بـرای حتی جنایتکارتریـن ها. ولی تـا آن

 

موقع چقدر مانده است ... بماند

 

صدام اعدام شد و من با تمام تنفـری که از این فاشیست فلک زده داشتم

 

خوشحال نشدم و البته هیچ سعی هم نکردم که ناراحت شوم .

 

من خوشحال نشدم ولی اعترافی باید . امروز ِ من پر از بغض بود ! به

 

محض مرور خبر اعـدام صدام به یاد کودکان معصوم میهنـم که در زیر

 

موشـک های او پر پر شدند . به یاد مـادران میهنـم که در جنـون فرزند

 

رفته گی به خـرابه ها لالایی گفتند . به یاد پدران میهنم که با نفیر جنگ

 

دیگـر پـدر نبودنـد . به یاد خواهـرانم کـه به معاشقه ی گلولـه های خـود

 

خواسته رفتند تا به هیچ نامرد سرایی نروند. به یاد بردارانم که برادری

 

را برای خاکم تمام کردنـد پر از بغض بودم . خوشحـال نبودم و نمیدونم

 

چرا خوشحالی اونها که دیگه نبودند اینقدر گلوی منو فشار می داد .

 

خوشحالی ای که با بغض توی گلـوی من مدام بالا و پائین می شد و من

 

صد بار با اون مُـردَم زنده شدم بیشتر از هشت بار اشک تا همین پشت

 

اومـد و گفتم بـرو ... من امـروز همه بغـض بـودم . واقعـا تمام امـروزم

 

بغضي بـود و اگه یه ذره جلـوی خودمو نمی گرفتم توی خیابان وماشین

 

زار بود که می زدم . تو خونه اما زدم .

 

خودم نفهمیدم اصلا این خوشحالی بود ؟ ! این خوشحالی اونها بود ؟ من

 

داشتم از طرف همه ی اونها خوشحال می شدم ؟ پس این بغض ؟ ! گیج

 

شـدم قـاط زدم . آخـه کـی بـاور مـیـکــنـه مـن امـروز گــریـه کـردم ؟ !

 

قـاط زدم قـاط خـفـه میشم حرف نمی زنم .   

 

 

 

امروز

 

من با يك خبر

 

از جا پريدم

 

همراه با

 

زن های سوسنگرد تا

 

صحرا دویدم

 

از زیر صدها چکمه ی

 

آلوده ی پست

 

پیراهن

 

صد چاک خواهرهای

 

خود

 

بیرون کشیدم

 

امروز بغضی در گلوی

 

من قدم زد

 

تا

 

انتهای شهر اندیمشک مرا برد

 

آنسو تر از

 

آن موشک ناخوانده مهمان

 

کان شب برای

 

سرکشی

 

آمد به بالین علی اصغرهای تهران

 

بغضم

 

کنار موشک اسکاد ترکید

 

صد تکه شد

 

بر روی صدها کودک شیر خوار

 

پاشید

 

بعد از عبور

 

از شیرخوارگاه های تهران

 

راهی ِ

 

خرمشهر و

 

دزفول و

 

سوسنگرد

 

گردید

 

آنجا کنار مادری تنها

 

نشستم

 

از ساز لالایی که

 

در صحرا

 

رها کرد

 

من کودک اش گشتم

 

و

 

بغض خود

 

شکستم

 

سر را به روی

 

سینه ی یوما نهادم

 

خون می چکید از سینه اش

 

از جا پریدم

 

با سینه ی خونین او

 

تا جاده ی اهواز خرمشهر

 

سینه خیز

 

رفتم

 

آنجا پدر را

 

با برادر های خونی

 

چرخ گشته در

 

زنجیره ی تانک های بعثی

 

صد تکه دیدم

 

خورجین خود را

 

از گوشت و پوست وخون

 

لبریز کردم

 

در حصر آبادان نشستم

 

چند قطره از خون برادر

 

با پدر را

 

با یک پلاک و استخوان ها

 

بر رود ریختم

 

جهل عرب را پاک کردم

 

شط العرب را

 

با خونشان

 

اروند کردم

 

...

 

امروز

 

اما

 

لخت شدم

 

در رود بغض خود

 

پریدم

 

فریاد زدم فریاد

 

مادر پدر خواهر برادر

 

اینک بیارامید

 

 

 

 

شد

 

صدام اعدام

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:16  توسط هم سرشت  | 

یلدا

بازیه ؟

وقتی آدم آهنی به زور آدمو بکنه

توی یه بازی مگـه میشه از زیـرش ! در رفت . قضیه چیه ؟ برید از

وبلاگ خودش بخونید .

من فقط قراره خودمو بی عفت کنم که خوب می کنمش .

 

۱- از سیگـار متنفـرم ولی از بوی دهان بعضی از سیگاری ها مسـت

میشم . البته فقط بعضی ها ها ها ها

 

۲- وبلاگ نویسی رو یه جورجاکشی می دونم مثل آدمی که رختخوابشو

هر جا بخواد می کشه و هر جا بخواد پهن می کنه و بعد یا می خوابه یا

یا دراز می کشه یا داد می کشه یا ...

 

۳- تاهزارسال فکرمی کردم سکس یعنی مالوندن . راجع به چپوندن هم

فکر می کردم چپوندن یعنی همون چپوندن .

 

۴- وقتی بچه بودم مطمئن بودم نمی ذارم هیشگی منوبکنه.وقتی بزرگ

شدم مطمئـن شدم اشتباه می کـردم ( هو هو عوضی ور ندارید منظورم

اینه که فهمیـدم چه کـلاهی سـرم رفتـه که اینجـور تصمیـم گرفته بـودم .

بچه گی هم که دیگه تکرار نمیشه ! تا تجدید نظری کرد . )

 

۵- به اندازه ی موهای سرم دادم البته توی خواب(شماها چقدرعوضی

هستید هی اونجـوری برداشـت می کنـید ! منظـورم این نیست که وقتی

خواب بودم به اندازه ی موهای سرم منـو آره منظـورم همون اون یکی

خوبست )

 

خوب این پنج پرده رو هم که از خودم پـاره کردم بخاطرفشارآدم آهنی

بود که همچین شوخی شوخی بازی بازی چپوند به ما .

منم همونطور که آدم آهنی چپونده به ما این چپونیـده روهمینجوردرسته 

می ذارم تو کاسه ی حمید پرنیان . به یاد زندگی.سنگدل. جورنال جیگر

واون پسر ِ شاعره که با تجدد خونین وشهوانی در شهرسدوم دنبال بوی

خوشایند زنده گی یه البته اگـه تا الان تـرتیـب سی چل تا اسـم دیگـه رو

نداده باشه . 

راستی یکی هم پیدا بشه مثل مهدی جرات کنه بذاره توپاچه خشایاربلکه

از اون هم یه خبری بیاد .         

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:55  توسط هم سرشت  | 

133

شبی

 

که

 

با تو بودم

 

برای من

 

بلند ترین و

 

بی فراموش ترین

 

شب

 

بود و هست

 

هنوز و همیشه

 

که هرگز نبود

 

آن شب

 

من به تمام شب نشینی ها

 

نشستم

 

و تمام دیدارها را

 

کردم

 

تازه تازه

 

و خوردم تمام شیرینی ها را

 

شبی که

 

شیرین ترین

 

قارچ از

 

لبه های سرخ رنگ ات را

 

گاز زدم

 

احساس کردم که

 

چقدر خوب است

 

که بلندی شب هست

 

و آن شب آنقدر بلند بود که

 

من هر شب به یاد بلندی آن

 

به رختخواب می روم

 

و صبح خیسی تنم

 

آنهمه بلندی را

 

در من

 

صدا می کند

 

وقتی تنم هنوز در آن شب

 

پهن است

 

آیا این فقط منم که

 

می فهمم شب یلدا یعنی چه  

 

من هنوز

 

لخت ِ آن شب

 

هستم

 

آن شب که

 

باران برف

 

آمد بارید

 

طپش صدا کرد

 

قلب کبوتر پروانه ستاره

 

جاری شد خواند پرید قدم زد

 

شبنم ریخت

 

اشک شهوت

 

خندید لخت شد

 

پسری بالید

 

و این همه

 

در آن شبی بود که

 

با هم بودیم

 

شب

 

گفتن

 

و خندیدن

 

و دیدن

 

و خوردن

 

و

 

من

 

که هنوز طعم آن شب

 

در تن ام مانده

 

می دانم

 

تن شما هم

 

در شبی بلند پهن است

 

که در دل خود

 

به آن شب

 

می گویید

 

شب یلدا

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 2:5  توسط هم سرشت  |