|
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است
|
حالم از چریدن توی این دنیا بهم میخوره
حافظ
146
هنوز ده سالم نشده بود که
تارکوفسکی
پاراجانف
تروفو
وایدا
همه
کرده بودند مرا
مشتری ِ
جشن
وا
ره
ها
و تب آنها
جشنواره ها را به ذات الریه
تبدیل کرده بود
ولی ریه های من
سینمای
تارکوفسکی را
همیشه بیشتر از
سینمای
پاراجانف نفس می کشید
با اینحال که
تارکوفسکی
همجنسگرا نبود
و پاراجانف بود
و با اینجال که اساسا
من به
تمام همجنسگراهای جهان داده ام
دل
هر دو هم داشتند
به اندازه ی هم
چیزهای بزرگ
یعنی همان
شاخصه های روشنفکر بازی را
هر دو ناراضی ِ شوروی
و هر دو تبعیدی
ولی من آنقدری که
کردم
با
ایثار تارکوفسکی حال
به عاشق غریب ِ پاراجانف نزدیک نشدم
من کردم
با ایثار ِ آندری تارکوفسکی
زنده گی
و با عاشق غریب ِ سرگئی پاراجانف
نکردم
حتی سلام و علیک
و رمز آن فقط یک چیز بود
پیر مردِ ایثار
در زمانی که باید . فرا جنسگرا شد
و کچل عاشق غریب
در زمانی که نباید . فرا خود فریب
و تفاوت این دو در خواستن و توانستن بود
آندری فراتر از فروتران
توانسته بود
خود باشد
و سرگئی فروتر از خود
خواسته بود
دیگری باشد
و من
از ده سالگی
همیشه با خود گفته ام
من
برای نجات جهان
می توانم فراجنسگرا باشم
جهان برای نجات من
چه می تواند باشد؟
از آن زمان
تا
کنون
هنوز جواب نگرفته ام
از جهان
.....
این را روزی در جایی
از مخملباف پرسیدم
از مخملباف همیشه متنفر بودم
از توبه ی نصوح تا سکوت که همیشه در حال عربده کشی بود
(همیشه یک حس شارلاتان بازی بجای حقیقت جویی در رفتارو آثارش
جیغ می زد . فقط سلام سینمایش بخاطر بداهه مدتی مرا گرفت که بعدها
فهـمیـدم هشـتاد درصد ِ بـداهـه هـای آن هـم سـاخـتگی بـوده ! مخملبـاف
شارلاتان ترین مسخره ترین و احتمالا صادق ترین دروغگـوی دنیاست
چون به خودش هم دروغ می گوید .)
و روزی دیگر در جایی دیگر
از گلمکانی و طالبی نژاد پرسیدم
البته اولی
که چند تریلر بافتنی داشت
و با نسیم مشغول شلیک به
اسب ها بود
و هوسی هم از سکس و فلسفه نداشت
شروع به محمل بافی کرد
بی صداقت و پر هیاهو
و آن دو
صریح و ساده
از ببخشید لطفا ساکت
حرف زدند
ولی ....
.....
بماند این بحث ها مسخره تر
از مطرح شدن است
.....
آخ که چقدر دراز و آشفته شد
این نوشته
مثل صف های کیلومتری جشنواره
که با
نصف شب های
فیلم دیدن
دل چسب می شد
پس بهتر آنکه
من هم
بعد از اینهمه
آشفتگی در گفتن
به سراغ
چسبیدن به یک
کلمه ی مثبت بروم
گرفتن جواب از
جهان هم
بی خیال
من که دیگر ده سالم نیست
بکنم
به اون خوبی
مودب با هوش
فکر و سئوال
پس
از موضوع کلا خارج شویم
بهتر است
.....
پیر مرد ِ خوبی بود
سرگئی پاراجانف
145
اینم یه روایت از وسترن ِ وحشی وحشی زنده گی
اينو چند قرن پیش که فیلم خوب بد زشتِ سرجئو لئونه را دیدم نوشتم و
احتمالا هیچ ربطی به فیلم سازی ِ خدا نداره .
در ضمن منـظور از سـه لـتـه ای در اینجـا هـم میتـونه خوب بد زشته
زنده گی یـه آدم باشـه و هم میتـونه یـه چـیـزه سـه لـتـه ای از یـه آدم !
بر به دنیا آمدن
که
فرود آمدم
سه لته ای بودم مثل
خوب بد زشت ِ زنده گی
و مثل درهای دو لته ای !
که با یک لته اشان
قیژقیژ کنان
باز می شوند
به روی شدن
با قیژ قیژ مخصوص ِ خودم
باز شدم
به روی مجهول ترین
جغرافیای
زنده
گی
بزرگ تر که شدم
به دوره ی جنگ های داخلی
«خودم»
رسیدم
در این جنگ های معروف
من بس ناجوانمردانه تنها بود
قحطی بود و بکش بکش
می کرد
بی داد
پس به راه افتادم تا غنیمتی
گیر بیاورم
دنبال جعبه ای بودم
که
حاوی چیز با ارزش باشد
یه لته ام در این جستجو
چند مرد و چند پسر را کشت
دو لته ی دیگرام
به هم نان قرض می دادند گاهی
یکی آن یکی را می گرفت
بعد آزاد می کرد
آن یکی از دست این یکی
می کرد
فرار
تمام عمر اینطور گذشت
در آخر عمرم
جعبه ای را که می کردم
جستجو
کردم
در گورستانی
پیدا
سه لته ام روی آن با هم کردند
دوئل
یک دوئل سه نفره
یک لته کشته شد
یک لته ذلیل
یک لته رهوار
روی لبخند لته رهوار
عمرمن تمام شد
خودم نفهمیدم
از خوب بد زشت من
کدام کشته کدام ذلیل کدام رهوار
فقط
روی جعبه که تابوتم شد
نوشتند
خوب . بد . زشت
144
درجشنواره ی فیلم آدم ها
در میان نور و صدا
تن دیس ها را
تقسیم کردند
تن دیس بلورین به
درام ترین کمدی ای که
یک همجنسگرا آن را در
تمام عمر بازی کرد
اهداء
نشد
او که تمام زنده گی ِ خود را
برای
جلب رضایت تماشاچیان پرتوقع
و هی ات داوران
گذاشته بود
این افتخار را کسب کرد
که
جوایز
بهترین کارگردانی
بهترین بازیگر تمام نقش ها
بهترین تدوین
بهترین صداگذاری
را نگیرد
او
برای کار گردانی
مدت ها کارگری کرده بود
برای زیر پوستی شدن بازی اش
تمام پوست بدن خود را کـَنده بود
برای تدوین
قلب اش را دور انداخته بود
و برای طبیعی بودن صدا
حنجره اش را از داخل جویده بود
در آخر
او مزد یک عمر تلاش را گرفت
پیر شد
سانس زندگی تمام شد مُرد
از سینما بیرونش شد
نامردهای ژوری جایزه ها را
دیپلم ها را و
افتخارها را
بین خود تقسیم کردند
و
یک دیپلم بی افتخارهم
به او
ندادند
در گرامیداشت
یک عمربازیگری باگوشت و خون و تن
این کـتـیـبه را نه برای علم کردن ِ بساطی در کنار بساط های پهن شده
درمحـرم . برای همدلی باحسین بن علی اززبان یک هم سرشت مولانا
کمال الدین علی بن میراحمد ملقب به محتشم کاشانی شاعرهمجنسگرای
ایرانی که چهارصدسال پیش می زیست به درودیواروبلاگ می چسبانم.
اواینک در خیابان محتشـم درشهرکاشان ازکافی نتی درکنارآرامگاهش
این را می خواند حتما .
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كز او
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع می كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جای ملال نيست
سرهای قدسيان همه بر زانوی غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه می كنند
گويا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشيد و آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده كنار رسول خدا حسين
***
كشتی شكست خورده ز طوفان كربلا
در خاك و خون طپيده به ميدان كربلا
گر چشم روزگار بر او زار می گريست
خون می گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غير اشك
زان گل كه شد شكفته به بستان كربلا
در آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سيراب می مكيد
خاتم ز قحط آب سليمان كربلا
زان تشنگان هنوز به عيوق می رسد
فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمی كه لشكر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خيمه سلطان كربلا
آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وين خرگه بلند ستون بی ستون شدی
***
كاش آن زمان در آمدی از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روی زمين قيرگون شدی
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت
يك شعله برق خرمن گردون دون شدی
كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان
سيماب وار كوي زمين بی سكون شدی
كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك
جان جهانيان همه از تن برون شدی
كاش آن زمان كه كشتی آل نبی شكست
عالم تمام غرقه دريای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر
با اين عمل معامله دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم بر آورند
ارکان عرش را به تلاطم در آورند
***
برخوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبيا زدند
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتی كه بر سر شير خدا زدند
پس آتشی ز اخگر الماس ريزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی كه ملك محشرش نبود
كندند از مدينه و در كربلا زدند
وز تيشه ستيزه در آن دشت كوفيان
پس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی كزان جگر مصطفی دريد
بر حلق تشنه خلف مرتضی زدند
اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
فرياد بر در حرم كبريا زدند
روح الامين نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
***
چون خون ز حلق تشنه او بر زمين رسيد
جوش از زمين به ذوره عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانه ايمان شود خراب
از بس شكستها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه در خم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسی گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح الامين رسيد
كرد اين خيال وهم غلط كار، كان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
و در دلست و هیچ دلی بی ملال نیست
***
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
يكباره بر جريده رحمت رقم زنند
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی كه با كفن خون چكان ز خاك
آل علی چو شعله آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهل بيت
گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند
جمعی كه زد به هم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چو توقع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان كنند سری را كه جبرئيل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
***
روزی كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه برآمد به كوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست كوه كوه
ابری به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتی فتاد از حركت چرخ بيقرار
عرش آن زمان به لرزه در آمد كه چرخ پير
افتاد در كمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه ای كه گيسوی حورش طناب بود
شد سرنگون باد مخالف حباب وار
جمعی كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بي عماری محمل شترسوار
با آنكه سر زد آن عمل از امت نبی
روح الامين ز روح نبی گشت شرمسار
وآنگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
***
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملائك هفت آسمان فتاد
هر جا كه بود آهويی از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طايری از آشيان فتاد
شد وحشتی كه شور قيامت به باد رفت
چون چشم اهل بيت برآن كشتگان فتاد
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخمهای كاری تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بی اختيار نعره هذا حسين از او
سر زد چنانكه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعه الرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
***
اين كشته فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
اين نخل تر كز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست
اين ماهی فتاده به دريای خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست
اين غرقه محيط شهادت كه روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست
اين خشك لب فتاده دور از لب فرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين قالب تپان كه چنين مانده بر زمين
شاهِ شهيدِ ناشده مدفون حسين توست
چون روی در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
***
كای مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بی كس بی آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببين
در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان
واندر جهان مصيبت ما برملا ببين
نی نی در آ چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه موج و بلا ببين
تنهای كشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهای سروران همه بر نيزه ها ببين
آن سر كه بود بر سر دوش نبی مدام
يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلتان به خاك معركه كربلا ببين
يا بضعه الرسول ز ابن زياد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
***
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از اين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهی دريا كباب شد
خاموش محتشم که از اين شعر خونچكان
در ديده اشك مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که از اين نظم گريه خيز
روي زمين به اشك جگرگون كباب شد
خاموش محتشم که فلك بس كه خون گريست
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذكر غم حسين
جبريل را ز روی پيمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطايی چنين نكرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد
***
ای چرخ غافلی كه چه بيداد كرده ای
وز كين چه ها درين ستم آباد كرده ای
بر طعنت اين بس است كه بر عترت رسول
بيداد كرده خصم و تو امداد كرده ای
ای زاده زياد نكردست هيچگه
نمرود اين عمل كه تو شداد كرده ای
كام يزيد داده ای از كشتن حسين
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده ای؟
بهر خسي كه بار درخت شقاوت است
در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده ای
با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو
با مصطفی و حيدر و اولاد كرده ای
حلقی كه سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر فولاد كرده ای
ترسم تو را دمی كه به محشر درآورند
از آتش تو دود به محشر در آورند
143
دیروز
که از
حسین بن علی
نوشتم
مردی مرا فهمید
و گفت خوشم آمد از
شعر ات
گفتم من
برای خوش آمد کسی نگفتم
گفته هایم را
گفت می دانم ات
چون من هم
هم سرشت هستم !
تعجب
خود را
بی کلمه از من
بیرون ریخت
و او فهمید و گفت
من هم یک هم سرشت
ازچهارصد و پنجاه سال پیش ام
ولی هنوز هستم
در درون اشعارم
گفتم
اشعارت
گفت
اشعارم
گفتم بخوان
گفت بخوان
خواند خواندم
ماند رفتم
موقع رفتن گفتم
من واگویه های
تنهایی ام را
هم سرشت امضا می کنم
تو
چه
گفت
من دل گویه های تنهایی ام را
با این اسم
به تمام دیوارها کوبیده ام
محتشم کاشانی
( فردا شب کتبیه ی محتشم کاشانی را می چسبانم )
14۲
عطش
آب
و
عمو
در مکاره ی
هزار داماد
گل آلودتر از آن
شده اند که
آب زنند
دل سنگ مرا
این ها که دارند
برای همه همه را
برای شیخ و شاه وغنی و گدا
مشروعیت
قدرت
ثروت
و امید را
ولی برای من
شاید هیچ
هیچ ِ هیچ ِ هیچ
و این حتما تقصیر
آن مکاره ی مکار نیست
که از
سنگ دلی من است
این
ها
برای من
قطره هم نیستند
در برابر چیزی که
سیرآب ام می کند
و من همیشه
سیر تر و
صادق تر از
همه ی هیچکس
حسین را
می فهمم و حسین را
می گریم
این خیلی مسخره است
خیلی خیلی مسخره است
و گفتن
و بلکه شنیدن آن
از کفر ابلیس بدتر است
پس متشرعین گوش خود را
بگیرند و جاهای دیگرشان را
و مومنین
و متدینین
که
من همیشه
وقتی خیلی تنهایم
خیلی خیلی تنهایم
خود را
داخل همان گودالی
حس می کنم
که
مردی
با تمام مردی ِ خود
ایستاده بود
تنها
من مردی هستم
که هستم
تنها
ایستاده
با تمام مردی ِ خود
در گودالی
که فقط از آن ِ من است
این
تنها همذات پنداری من است
با
حسین بن علی
۱۴۱
در اج لاسی
که
سیر شده گان
نیمه شب دیشب
برای بررسی وضعیت
گرسنگان همجنسگرا
تشکیل دادند
هر کاری با هم
کردند
نتوانستند
بفهمند
گرسنگان
چرا مثل آنها
نمی شوند
آنها همه سیر بودند
و
اصلا نمی توانستند بفهمند
گرسنگان چرا
می
مانند
گرسنه
آنها که دیشب هر کاری کردند
هر کاری
تا بفهمند
ولی نفهمیدند
پس چرا باز گرسنه
در دنیا هست
آنها
این آنهای دل سوز و دوست داشتنی
تمام اب زارها را
به کار بردند
برای فهمیدن
ولی باز
گرسنگان بودند
بازهم بودند
باز هم
گرسنه
و سیرهای دل سوز
بعد که با هم
عمیق
بررسی
کردند
خیلی سلافه شدند
و نهایتا این سیر شده گان
که خیلی هم باهوش بودند
فهمیدند
احتمالا
باید بی خیال گرسنه گان
شوند
و این نتیجه ی
جالب
حاصل تلاش سیرشده های سلافه بود
در داووس