|
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است
|
فرج سرکوهی (منتقد و روزنامه نگار)
توقيف روزنامه شرق، به اتهام مصاحبه با شاعری که «هم جنس گرا» توصيف شده است، گرچه بيش از هر عاملی از تلاش جناح معروف به اصول گرا برای خلع سلاح رسانه ائی جناح های رقيب در آستانه انتخاب رئيس مجلس خبرگان و در متن رقابت برای انتخابات آينده مجلس نشان داشت، اما نمونه گويائی از شيوه ای را تصوير کرد که با طرح و مهم جلوه دادن مسائل شخصی بی ارتباط با متن و موضوع، از برخی عناصر در فرهنگ غالب بر فرهنگ ايرانی بهره می گيرد تا سرکوب مطبوعات و آزادی بيان را در افکار عمومی توجيه کند . در سه دهه گذشته پديده مکرر و نهادينه شده توقيف نشريات و سانسور کتاب در ايران، گاه به دليل يا به بهانه چاپ يک عکس، طرح و کاريکاتور، جمله، پاراگراف و گاه حتا واژه ائی از يک متن رخ داده است. اين بار اما دليل يا بهانه توقيف روزنامه شرق نه متن منتشر شده که شخصيت فردی و زندگی خصوصی مصاحبه شونده اعلام شده است. طراحان و مجريان طرح ضربتی توقيف روزنامه شرق، به همان شيوه هميشگی طرح مسائل خصوصی و با بهره گيری از دو عنصر مهم در فرهنگ مسلط بر جامعه ايرانی کوشيدند تا سرکوب مطبوعات را در افکار عمومی اقدامی ضروری برای پاسداری از ارزش های اخلاقی جلوه دهند. تجاوز به حريم فردی مطرح کردن راست و دروغ اطلاعاتی در باره زندگی خصوصی افراد و طرح درست يا نادرست مشخصه های فردی کسان برای خدشه دار و بی اعتبار کردن شخصيت فرهنگی و سياسی و مواضع و نظريات آنان در ايران، شيوه ای معمول و جاری است. اين شيوه نه فقط در رسانه های وابسته به حکومت و پرونده سازی های نهادهای امنيتی و قضائی، که حتا در نشريات اپوزيسيون نيز کاربردی گسترده دارد. اتهامات به اصطلاح اخلاقی و شخصی در کنار اتهامات سياسی گاهی بخش اصلی پرونده قضائی و امنيتی عليه قربانيان را شکل می دهد. در بخش غير حکومتی، و به ويژه در ميان گروه ها و احزاب چپ سنتی، طرح راست يا ناراست خصوصيات و زندگی شخصی رقبای سياسی و فکری، گاه جای تحليل متن و موضع و بحث های منطقی را می گيرد و بی اعتبار کردن گوينده قولی برای بی اعتبار کردن قول او، به حربه اصلی بدل می شود. فرهنگ در خدمت سانسور در سکسولوژی، روان شناسی و دیگر علومی که درباره الگوهای جنسی مطالعه می کنند همجنس گرايی نیز نوعی از رابطه جنسی است و نه رفتاری غیر طبیعی، بیمارگونه یا انحرافی. اما سنت های مسلط بر فرهنگ جامعه ايرانی هم جنس گرائی را «گناه»، «جرم» و در بهترين حالت «انحراف» تلقی می کند. فرهنگ سنتی غالب بر جامعه ايرانی، اغلب درستی يا نادرستی نظر و مواضع سياسی، فرهنگی و اجتماعی را با مقبوليت شخصيت فردی صاحب نظر و هماهنگی آن با کليشه ها و ارزش های مسلط می سنجد و زندگی خصوصی و خصوصيات فردی صاحب نظر را معياری مهم در داوری در باره نظريات و مواضع سياسی، فرهنگی و اجتماعی او تلقی می کند. در اين تلقی، تاثير انکار ناپذير اما نسبی زندگی خصوصی و خصوصيات شخصی بر مواضع اجتماعی، سياسی و فرهنگی و بر نظريات و آثار مطلق شده و حتا در شرايطی که نسبتی روشن و تاثيرپذيری معنا داری بين اين دو عرصه وجود ندارد، زندگی خصوصی و خصوصيات شخصی به اصلی ترين سنجه و معيار داوری در عرصه عمومی بدل می شود. زندگی خصوصی و مشخصه های فردی در آثار ادبی و در متون نظری و مواضع اجتماعی و سياسی بی تاثير نيست اما طرح اين گونه اطلاعات به صحت و درستی از سوئی و به اثبات نسبت و تاثيرپذيری روشن ، بامعنا و موثر مشروط است. اگر معتادی نامزد رياست انجمن مبارزه با اعتياد، دولتمرد يک حکومت استبدادی نامزد عضويت در انجمن مدافعان حقوق بشر يا هم جنس گرائی نامزد رياست انجمن پاسداران خانواده سنتی شد، نسبت و تضاد روشن، معنادار و موثر بين حوزه فردی و زندگی خصوصی او با حوزه عمومی، طرح مسائل خصوصی را توضيح می دهد. اما اگر همين کسان در عرصه هائی بی ارتباط با زندگی خصوصی خود فعال شدند، به مثل اگر معتادی کتابی در باره فيزيک يا ادبيات نوشت، هم جنس گرائی نامزد نمايندگی مجلس شد يا دولتمرد مستبدی مدير يک بانک دولتی، نسبت بين حوزه خصوصی و عمومی کم رنگ و طرح آن نامناسب و غير منطقی ارزيابی می شود. در سنجش يک متن، نظر يا موضع ساختار، محتوا و تاثيرات آن بر جامعه را می توان چون معيارهائی مناسب و مربوط به کار برد اما طرح مشخصه های فردی و زندگی خصوصی، بی ارتباط با موضوع، موضع و متن، تحليل جدی را به افشاگری تقليل می دهد. تفکيک و تداخل حوزه عمومی و خصوصی سنت مسلط فرهنگی جامعه ايرانی با ناديده گرفتن تفکيک نسبی حوزه عمومی و خصوصی، راه را بر کارائی و تاثير شيوه ای هموار می کند که با طرح راست يا دروغ اطلاعاتی درباره زندگی خصوصی کسان و با بهره گيری از بار منفی برخی شاخص های فردی در نظام ارزشی جامعه می کوشد تا مواضع و نظريات منتقد يا مخالف خود را بی اعتبار کند. تکنولوژی و انقلاب ارتباطات، آزادی مطبوعات، شفاف تر شدن فضای اطلاعلاتی و ... دسترسی به زندگی خصوصی افراد را آسان تر کرده است اما همراه و همگام با اين تحولات، حفظ حرمت حريم خصوصی نيز اهميت بيشتری يافته و طرح زندگی خصوصی کسان در رسانه ها و در بحث و جدل ها و رقابت های سياسی، بدون اثبات تاثير و نسبت روشن و معنادار بين حوزه خصوصی و عمومی، به امری غير اخلاقی، مذموم و در مواردی غير قانونی بدل شده است. در طرح توقيف شرق، روزنامه کيهان و ديگر رسانه های همسو مصاحبه شونده ای را هم جنس گرا توصيف می کنند. مصاحبه در باره زبان شعر است و هم جنس گرائی ، حتا اگر اثبات شود، تنها نشانه آن است که رفتار جنسی مصاحبه شونده، که به حوزه فردی و زندگی خصوصی او مربوط است، با الگوی مسلط بر جامعه همخوان نيست. تبليغ هم جنس گرائی در قوانين ايران ممنوع است، اما هيچ يک از قوانين شرعی و مدنی جمهوری اسلامی مصاحبه با هم جنس گرايان را در موارد ديگر، به مثل ادبيات يا سياست، ممنوع نکرده است. شرق از چاپ مصاحبه پوزش می طلبد، مدير و مصاحبه کننده شرق با اعلام اين که از زندگی خصوصی و مشخصه های فردی مصاحبه شونده بی اطلاع بوده اند، با فرهنگ مسلط همراه می شوند، با اين همه وزارت ارشاد، به پشتوانه نهادهای قضائی و امنيتی و با بهره گيری از بار منفی هم جنس گرائی در فرهنگ غالب بر جامعه ايرانی، از فرصت بهره می گيرد و پس از توقيف روزنامه هم ميهن، طرح توقيف نشريات وابسته يا متمايل به جناح های رقيب را به روزنامه شرق نيز گسترش می دهد. قوانين شرعی و مدنی جمهوری اسلامی هم جنس گرائی را، بر خلاف اعلاميه حقوق بشر، جرم تعريف کرده است، اما در هيچ بندی از اين قوانين هم جنس گرايان از حق آزادی بيان و اظهار نظر محروم نشده اند. قانون مطبوعات ايران نيز، که در نوع خود از استبدادی ترين قوانين جهان است، هم جنس گرايان را از حق آزادی بيان محروم نکرده است. کارشناسان، توقيف روزنامه شرق را که به آقای رفسنجانی، کارگزاران و رفرميست های مذهبی گرايش داشت، بر پس زمينه رقابت های جناحی تحليل می کنند اما طرح اتهام «چاپ مصاحبه با يک هم جنس گرا» در باره زبان شعر از اميد توقيف کنندگان به بهره گيری از عناصری در فرهنگ جامعه خبر می دهد که الگوهای ناهمخوان با الگوی مسلط را جرم، گناه و انحراف تلقی کرده و از تفکيک حوزه خصوصی و عمومی ناتوان است. نکنه این لا به لای مسرت هامون گم بشه به سازمانهاي مدافع حقوق انسان، به سازمانهاي مدافع حقوق همجنسگرايان مهدي ندامي، قرباني تحقير و توهين به دليل دو جنسه بودن، قرباني سرکوبگري حکومت اسلامي است. مهدي ندامي فردي دو جنسه مي باشد كه نام ديگر وي ميترا ولي زاده است. دو جنسه بودن وي در كنار هزاران مشكل ديگر، اختلالاتي را در روند زندگيش به وجود آورده است. مهدي نه تنها طرد شده از خانواده مي باشد بلكه از لحاظ اقتصادي در وضعيت نابساماني قرار دارد به عنوان مثال به دليل اخطارهاي مكرر صاحبخانه مبني بر پرداخت اجاره بها، در مضيقه مالي شديدي قرار داشته است وي به دليل نياز شديد مالي در تاريخ 15/10/1385 به دو نفر به نامهاي مرتضي و محمد مواجهه مي شود و از سر ناچاري و گرفتاريهاي ايجاد شده، از اين دو نفر درخواست مبلغ اندكي پول مي نمايد مرتضي و محمد نيز به وي قول مساعد داده و وي را به منزل خود مي برند. مدتي از حضور مهدي در خانه آنها نگذشته بود كه ناگهان با رفتارهاي غير متعارف مرتضي و محمد مواجه شده و متوجه مي شود كه آنها درب را قفل نموده و قصد تجاوز به وي را دارند . مهدي از اين موضوع باخبر و به قصد دفاع از خود بر مي آيد و نهايتاً چون آنها دو نفر بوده و مهدي نيز توانايي مقابله با آنها را نداشته ، چاقوي ميوه خوري كه در نزديك خود بوده است به قصد دفاع بر مي دارد و بر اثر سماجت هاي يكي از آنها به نام مرتضي ، باعث اصابت چاقو به چشم وي مي گردد. دليل استفاده مهدي از چاقوي ميوه خوري، صرفاً به خاطر اين بوده است كه آنها درب خروجي را بسته و قصد تجاوز به او را گويا براي بار دوم داشته اند ايشان مي خواسته از اين طريق از خانه خارج شود. در هر حال هم اكنون شعبه 1088 دادگاه عمومي تهران وي را به دو سال حبس تعزيري و پرداخت ديه محكوم كرده است. او که در بيرون از زندان از خانواده و همه دوستانش طرد شده است، ابدا امکان پرداخت هيچ پولي را ندارد. مهدي در زندان اوين در بدترين شرايط روحي و جسمي ميبرد و از توهين و تعرضات جنايتکاران حاکم و حتي ديگر زندانيان بدليل دو جنسه بودن درامان نيست. مهدي از ما درخواست کمک کرده است. کميته بين المللي عليه اعدام، از همه توان و امکانات خود استفاده خواهد کرد تا موقعيت مهدي و همجنسگرايان و افراد دو جنسه مثل او را در دنيا مطرح کرده و براي نجات او از زندان به هر طريق ممکن او را کمک کند. ما از همه نهادهاي مدافع حقوق انساني و از همگان دعوت ميکنيم به ياري مهدي بشتابند. کميته بين المللي عليه اعدام ۴ اوت ٢٠٠٧ وضعیت هولناک یک جوان دو جنسه در زندان اوین
دادم
این جا را به کسخلی از کسخل هایی که نامه فرستاده بودند .
از من پرسید آخه من اینجا چیکار کنم .گفتم کاری نداره فقط کافیه کیرتو
در بیاری بمالی روی کیبورد همین !
چون خودم هم غـیر از این گـه دیگه ای نمی خوردم .
***
همین الان بعد ازاین پست . پسورد وبلاگ و پسورد ایمیل هم سرشت با
پنجاه کسشعر و سی کسکو فرستاده می شود برای اون کسخل .ازاین به
بعد هم سرشت یا هرچیزدیگه ای در این وبلاگ اوست با وبلاگی که در
اختیار داره و با ایمیل هم سرشت که دراختیار داره . شما هم به کونتون
تسلیت نگید مطمئـن هستم اون با آن قلب پایین افتاده بهتـر خیلی بهتر از
من به روی نظم تخمی خلقت خواهد پاشید .
از مدتی که در این خانه بودم با همه تان حال کردم حالتان خوش باد .
مزایده
این خانه واگذار می شود . به نازل ترین قیمت . کسخل بودن .
متقاضیان بفرستند نامه هایشان را .
باز می کنم همه را در یک روز و می دهم درهمان روز .
این صد وپنجاه تا کسکوهم چسبید کنار اون صد و پنجاه تا کسشعر تا با
هم یه سیصد تخمی درست کنند که کردند ظاهرا ً .
هنـوز هم ته دیگ تا قبل از در اومدن صدای برخورد کفکـیر ( سرکـش
ندارش قشنگتره)باکف دیگ آت آشغال هایی دارم یه پنجاه تایی کسشعر
و سی چل تایی کسکـو ولی حالا دارم فکر میکنم نباید مثل درمسجد بشم
برام تیکه چوب شناورتوی حتی جوب شدن قطورترازاون درخت دخیل
بسته شدنه به فکرم چه جوری رها بشم شناور بشم حتی توی جوب.
می تونم.باید بتونم.خواننده روازشرخودم راحت کنم.این خودم نه اینجا .
پس مرام ومعرفت میگه اینجا رو بدم دست هر کی که دوست داره اینجا
حال کنه . دوست داره یا می خواد یا می تونه .
من خودم هیچ گهی نبودم اینجا مستاجر بودم مسافر
هر چی بود از اینجا بود
می زارمش اینجا رو فردا مزایده
هر کی می خواد بیاد بگیره .
حضور شاعران بر بالين سيمين دانشور
گزارش خبرنگار مهر از بیمارستان پارس حاکی است که اوضاع جسمانی سیمین دانشور نسبت به دیروز بهتر شده است.
به گزارش خبرنگار مهر، سیمین دانشور که از چند روز قبل به دلیل سکته مغزی در بیمارستان بستری شده، هم اینک در بخش ICU بیمارستان پارس تحت نظر پزشکان قرار دارد.
پزشک معالج وی اوضاع او را نسبت به قبل بهتر توصیف کرده و از کاهش نگرانی ها درباره وی خبر داده است. با این حال دانشور همچنان در این بخش تحت مراقبت های ویژه قرار دارد.
از ساعتی پیش و با درج خبر وخامت حال این نویسنده در خبرگزاری ها بسیاری از نویسندگان و شاعران و روزنامه نگاران از جمله سیمین بهبهانی و سیدعلی صالحی در محل این بیمارستان حاضر شده و جویای وضعیت سیمین دانشور شده اند. در این میان، سیدعلی صالحی که از درج خبر " مرگ" دانشور در یکی از خبرگزاری ها ابراز گلایه می کرد، اعلام این مطلب را به نقل از وی به شدت تکذیب کرد.
***
سیمین بانو
مثل همیشه نبودی وقتی دستت رو بوسیدم . ریز نخندیدی و موهای پریشونم چتر دست های تو رو باز ندید بر روی حیرانیش . در این طبقه ی پارس تا آن بی طبقه ی شمرون چقدر پله جا افتاده . دستت را بده به من تا با هم از اینجا بریم سیمین بانو .
نازی وقتی خودشو انداخت توی بغلم باید چیزی بهش می گفتم مثل دلداری ولی مگر تو میمیری؟
مادرنمی گرید وقتی برایش هستی من اما نمی گریم وقتی هنوز هستم باید نباشم تا گریه کنم ..
مادرم در هشتاد وشش نمی گرید اشک هایش در اتاق دویست و شش به زمین می ریزد یک ردیف پله ی ده تایی و می چرخی و دوازده پله ی دیگر و طبقه دوم پنجاه و نه سهراب تمام اشک هایش را بدون آی سی یو از حدقه ی چشم ها چلانده .
خودم رو پشت آکورایومی که محل طنازی تو شده معطل نمی کنم .
آدرس اتاق سهراب رو از مادر می گیرم
سیمین بانو
پری دریایی تو طنازی کن
من میرم بالا راحت باش
چشم هامو می برم بالا دکتر کوروش گفت مادر جون داره میاد مادر جون اون که هیچی من نیست تو هم که هیچوقت مادر جون نبودی سیمین تاج من چرا چشم هامو ببرم بالا که سیما تاج کوروش قلبش درد می کنه ؟ باید همینجا بچسبم به شیشه ای که تو رو قاب گرفته . ولی شور میشه شنا سنگین میرم بالا اتاق سهراب . پیر مردی خواب و بیدار دراز کش رو به آنطرف پنجره می خواد بهم بگه اشتباه اومدم سرخی چشمهام دچار تردیدش می کنه و این فرصته خوبیه تا بشینم گوشه اتاق و سرم رو روی زانوم بذارم . پر رویی می کنم از سکوت پیر مرد بیچاره . هق هق صدای زنگ رو در میاره شستم حالا صورتمو .
قرار بود برام کوه سرگردان را بخونی . یادت نرفته که گذاشتی برای وقت سرحالی آن شب .
تکلیف مرا روشن کن سیمین بانو منتظر خوانش تو باشم در این جزیره ی سرگردانی ؟
17
در را باز می کنم
به کوچه
می زنم
قدم قدم
می بینم رد دست تو در دلم
تو را نمی بینم
به خیابان
می رسم
نرم نرم
تو را نمی بینم
به چهار راه می رسم
ترسان
در چشم ها
سراغت می گیرم
پرس پرسان
و به دنبال چشمهایت می گردم
که به آن سلام کنم
ناگهان چهار راه
پر از چشم می شود
و من می ترسم
در پشت چراغ قرمز
می ایستم
و
می لرزم
سلام در کام من می ماسد
آن را با خود به خانه بر می گردانم
در راه
با چشم هایت
می پرسم
تو که نیستی
به کی سلام کنم
40
آتش اتهام
از آسمان هرزه گان
می بارد
ایل من
مدتی است
از این دیار
در اندیشه ی
کوچ است
کوچ من
مدت هاست که
بی او پوچ است
پس من
همینجا
می مانم
آتش ها را با تنم
هموار می کنم
اسب سیاه را آماده می کنم
و چشم هایم را
یراق اش
تا
یارم از دیار من
در وقت
عبور
از آتش اتهام
سالم بگذرد
با خیال ِ من
من درآتش ِ این دیار می مانم
و خود را با تمام تن
به رویش می گسترم
و آتش را با آتش ِ دل سرد می کنم
تا روزی یار ِ من
یعنی یکی از جنس من
از روی این آتش
راحت رود جلو
و
این
آئین
در تن من است
دادن جان
در اثبات
بی گناهی ِ
سیاوشون
102
سیمین
و سرخ فام بود
آسمانی که من داشتم
آسمان کودکی
و
هنوز در همان حوالی بودم
که
از کشتی ِ کودکی
پرت شدم
به اقیانوس ِ حقیقت
کشتی غرق شد
من غریق
نو
جوان
شدم
دست و پا زدم زیاد
در غرق زدم
و زدم
از دست و پا تا
تا حفر چاه
تا جوان
شدم
و
رد دست
نبود ِ
هیچ نجاتی
برای اینهمه غریق
در اقیانوس بی کسی
روی سینه ها نشسته بود
و
حجم های عظیم اقیانوس
که مارک نجات غریق
یدک می کشیدند
کاملا مجهز بودند
برای نجات من
با دندان های کوسه
و
دندانه های
سنگ خارا
و من
بی امید هر نجات غریق
دست و پا زدم باز
اما
در هیچ ساحلی
دستی نبود
از کنار واژگون انگیزه های جسمی ام
رد شود
و من
همچنان غرق بودم را بودم
تا
مجال موج های بلند را
غرق کردم
وقتی که دیدم دستی نیست
فهمیدم
تمام سواحل به اشغال
نجات غریق ها در آمده !
و هیچ غریقی نمی تواند
با دست های آنها
نجات را
پیدا کند
و الان
به پشت سر
به اقیانوس که نگاه می کنم
می فهمم
آن ها !
با سوت هایشان
به جزیره ای ناکجا
تبعید کرده اند
مرا
و
من
ساکن ِ یک جای خیلی دور
هستم
ساکن ِ
جزیره سرگردانی
103
جلال
خاصی داشت
جزیره ی من
جزیره ی سرگردانی
و پرشکوه بود و پر پسر
وقتی که به آنجا رسیدم
دل آویزان بود
از درخت هایش
و چشمه هایش
اشک را می جوشید
عضلات زمین
زیبایی اندام کار کرده بود
و خوشگلی اش
به کجای من اصابت کرد
را می پرسید
همجنسگرا بودن بود
زمان که از قد نمی دهد این کلمات
به تنگ آمده بود
اندکی گذشت و
گشاد شد
زمان که گذشت و
گشاد شد
زمین هم از گذشت زمان فراخ شد
زمین و زمان
در گشادی هم
لولیدند
چشم ها همه گشاد شد
در گشادی ِزمان و زمین
پسرهای
زیادی
از جزیره ی من
در ساحل های فراخ
جای گرفتند
و
بازگشتند به ساحل های خود
اما
چشم مردم
در نزدیک ترین ساحل به ما ( ایران )
گشاد نشد که نشد
بخاطر چشم های تنگ
ماندیم در جزیره ی سرگردانی
دست تکان دادیم
کمک خواستیم
فریاد زدیم
همه با هم خواندیم
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
ولی چشم ها در نزدیکترین ساحل به ما
ندید که ندید
تنگی چشم ها
دل تنگمان کرد
دل به دریا زدیم
و ساربان مردمی شدیم
که
در ناکجای خشکی ! اتراق کرده اند
و حال
سرگردان مانده ایم
در این دریای خشکی ِ مردم !
به جماعت این ساحل
چگونه معنا کنیم
طهارت آب
طراوت باران
ترنم عشق
سرگردانیم
سرگردانیم
سرگردان
ولی باز تا همیشه
تا رساندن
مردم به
معنای
باران
ساربان می مانیم
ساربان سرگردان