تبليغاتX
آخرین باز مانده از نسل ِ ... هم سِرشت
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است


 

توی این چند روز که این جا می نوشتم فهمیدم همسرشت بودن خیلی سخته. هر چی کردم نشد.

همسرشت اینجا رو به مزایده گذاشته بود اما من نمی ذارم. چون نمی خوام یکی مث من دوباره.

من رسماً استعفا می دم. نتونستم؛ می مونه روسیاهی به زغال. از همسرشت ممنونم که به من ارزش داد.

اما من بازی (1) رو ادامه می دم:

 

داد نگفت به کی (حتی به خودش)، می دم نمی گم به کی (حتی به خودش).

 

شاید بازی همین جا ختم شه، شاید، بستگی به «همسرشت» داره، شاید.

 

 

 

1. ای کاش می شد اسم اش رو گذاشت «سنت» اما به قیافه اش نمی خوره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 3:39  توسط هم سرشت  |