تبليغاتX
آخرین باز مانده از نسل ِ ... هم سِرشت
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است

 

از مردمی که پهلو می زنند به نجابت در حال کون برهنه لخت بودن متنفرم که همه از همه

یک روز شورتی را باد برده بود رد های چهار خایه در آن نشسته بود

شورت زن همسایه صورتی نبود ولی جای زیادی داشت

شوهر شورت زن همسایه که یک روز من را در پارک همجنسگرابازان دیده بود با یک سیلی آبدار ثابت کرد که غیرتی است خیلی

پسر شورت زن همسایه شورت نداشت چون معلم امور تربیتی اش می خواست نمره های خوب به او بدهد

پدرم شرمنده ی شوهر شورت زن همسایه شد که من پسر اش ام نره خر نباید در پارک کونی ها قدم قدم کند

دختر شورت زن همسایه خیاط خوبی بود و پرده های نازی می دوخت ولی به پنجره ی پشتی اتاق اش هیچ وقت پرده نصب نبود

شوهر شورت زن همسایه فرد معتقدی بود و اعتقاد داشت کون محل مقدسی برای ریدن است و البته استثناً برای دختر اش نه

شوهر شورت زن همسایه به اندازه ی رد گم کنی تمام رد های خایه ها در شورت زن اش و پسر اش و دختر اش و حتی خود اش! مرا سرکوفت می زند که چرا سالم نیستم. پس چرا منحرف ام. مگر من دین ندارم. عجب بی شرف ام.

همسایه ی شورت زن همسایه که ما بودم شورت ام صورتی بود که سفید بود نمره ی امور تربیتی ام بی تربیت بود که بی نمره بود و پنجره بازی نکرده بودم که نکرده بودم

شورت همسایه ی شورت زن همسایه که شورت من بود را دیروز با خون دل داشتم می شستم زیر چنگ هایم که داشتمش حرف هایی را که یک عمر از من شنیده بود زمزمه می کرد. شورت بیچاره چه محزون می خواند حرف های زنده گی مرا مرا

من خون بهای تردد خایه های بیشمار بر روی شورت زن های شهرم ام

من باید بمیرم و بسوزم و پرتاب شوم تا رد خایه ها با جوی خون من سیراب شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 5:7  توسط هم سرشت  | 

 

من

که یک

همجنسگرا

هستم

یک

انسان

هم

هستم )

هستم (

هستم ((

هستم ((

هستم !

هستم }

هستم {

هستم ؛

هستم ،

هستم :

هستم ء

هستم .

هستم  ) (   )) ((    !   } {  ؛  ،  :  ء  .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:17  توسط هم سرشت  | 


 

سنت نیست این که مالیده شود مال بد به ریش بیخ

مالی خالی کردن کردن است روی صورت کسی که نه تراشیده است پشم های چشم هایش های اش را.

مالی که باید مالیده می شد روی کیبورد نه بیخ جای کسی که کسی. من هستم که کسی هستم هم سرشت اینجا هر کسی که بود بود باید کسی اینجا بود من اکنون از این جا اینجایی بودن را می کنم هم سرشتی. مگر چقدر کار می برد هم سرشت بودن شدن کردن. مگر چقدر کار می برد از جایی بودن شدن کردن. بودن شدن لذتش از کردن اگر بیشتر نباشد حتما بیشتر تر است تر تر تر

من اینجا هر که هستم هر چه هستم در حال بودن شدن هستم هستم هم سرشت هستم اینجا اکنون از آن من است که می نویسم

مثل خانه ای که گلشیری نقاشی کرد: دیوار و سقف خانه ی من همان است که می نویسم

 

این دیوار و سقف خانه ی من است که اکنون هم سرشت ام.

 


 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 3:37  توسط هم سرشت  |