تبليغاتX
آخرین باز مانده از نسل ِ ... هم سِرشت
این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است
نهایت هنر هتاکی فیلسوف چماق دار در پاسخ به پیر دولت آبادی را بنگریم:

 

برو به کار خود ‌اي «کاتب» اين چه فرياد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده‌ها داده است
که‌ اي بلندنظر شاه‌باز سدره نشين
«چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه مي‌بري‌اي «سست نثر» بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
(توضيح: کلمات و جملاتي که در ميان گيومه آمده در نسخه‌هاي چاپي حافظ ديده نمي‌شود.)
به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست. خبر آوردند خفته‌اي است در غاري نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.

گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گاف‌هاي گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او مي‌توانست به اين خفته پريشان‌گو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاه‌ها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را (براي گشودن دانشگاه‌ها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک 30 عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي ميرحسين موسوي، از 30 سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که 26 سال پيش استعفا داد (و تنها عضو مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همه‌گونه شيخي داشت جز سروش، که نه روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنه‌کار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته (متولد 1302) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدوي‌کني، جلال‌الدين فارسي و حسن حبيبي (متولدان 1312) که مشايخ درجه دوم بودند. نه سروش که متولد 1324 بود و جوان‌ترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانه‌روزعرق شرافت مي‌ريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجت‌الاسلام باهنر و مهدوي و املشي و احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پاره‌اي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا مي‌شد. و علاوه بر ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظ‌زاده و... در آن حضور داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن است. تعجب من اين است که چرا مهندس موسوي پرده از اين راز ساده بر نمي‌دارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگي و نظر خود را درباره آن نمي‌گويد تا پريشان گويان، بيش از اين سم‌پاشي و فحاشي نکنند.

نيز خوب بود مهندس موسوي به آن خفته پريشان‌گو آموزش و هشياري مي‌داد که وقتي امروز در تلويزيون مي‌گويند وزارت ارشاد به آيين‌نامه انقلاب فرهنگي عمل مي‌کند (که به گمان وي غيرقانوني است) و سانسور کتاب مي‌کند، اين آيين‌نامه دست‌پخت همين شوراي انقلاب فرهنگي است که اينک برپاست و ميرحسين و حداد و داوري و کچوئيان و رحيم‌پور ازغدي و... اعضاي آنند. نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگي که 26 سال است دار فاني را وداع کرده و استخوانش را خاک خورده است. و اگر آن پريشان‌گوي بي‌خبر، شکوه‌اي از ارشاديان دارد به مهندس موسوي شکايت کند که آيين‌نامه برايشان تنظيم کرده است نه سروش که خود قرباني آن آيين‌نامه‌هاست و کتاب‌هايش در ارشاد غمباد کرده است.

حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نمي‌داند و اعضايشان را نمي‌شناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم مي‌بافد و زمان را در مي‌نوردد و دروغ بر دروغ مي‌انبارد و جهل بر جهل مي‌تند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا مي‌آورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسي‌خواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئه‌اي ندارد. و حتي نزاکت و ادب مقام را نگاه نمي‌دارد و به ميزبان خود که همان شيخ انقلاب فرهنگي است توهين مي‌کند و اينقدر نمي‌داند که اين ميزبان که دولت‌آبادي به حمايت و ترويج‌اش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضا‌کننده همان آيين‌نامه‌هاي «غيرقانوني» است که وي از آنها مي‌خروشد و مي‌گريزد و پيرو و مريد و مقلد و فدايي همان امامي است که بنيانگذار انقلاب فرهنگي است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتي» است که دولت‌آبادي زبان خود را به لوث کلماتش مي‌آلايد. باري از بانيان آن جلسه جناحي و ستادي و انتخاباتي، و در صدر همه از آقاي ميرحسين موسوي نيز بايد سپاسگزاري کرد که حق خادمان فرهنگ را چنين مي‌گزارند و به تاوان داشتن رايي مستقل و مشروع، آنان را پيش گلادياتورها مي‌افکنند و پوست و پوستينشان را مي‌کنند و هلهله‌کنان قصه‌اش را بر سر بازار و برزن مي‌گويند و در رسانه‌هاي خبري خود مي‌آورند. اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد.

مرا هر آينه خاموش بودن اولي‌تر
که جهل پيش خردمند، عذر نادان است
و ما اُبَرّيَ نَفسي وَ ما اُزَکّيها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است
مريلند - ارديبهشت 1388

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:34  توسط هم سرشت  | 

چقدر با حال نوشته دولت آبادی. خوندنش بغض های چند ساله ی ایران دگراندیشان رو بیرون می ریزه / البته قسمت حمایت از موسوی ش بمن چه ! چون هنوز در این شلم شوربای قحطی انتخاباتی بین تخم چپ و راست من بر سر موسوی و کروبی دعواست هنوز هم چیزی از وسطش در نیومده بیرون. خدا رو چه دیدی شاید مثل وضع واقعی انتخابات هم ناگهان نه این نه اون یه چیزی سیخ به نام پرزیدنت از بین این دوتا بزنه بیرون . بگذریم / هنوز تا انتخاب این هوا مونده / صحبت های محمود دولت آبادی رو بخونیم حال کنیم :

سایت سرو  http://sarve.ir/news/896.php

اردیبهشت 88

محمود دولت‌آبادی در جمع حامیان میرحسین موسوی:

ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند

 

اختصاصی سرو: نشست شاعران و ادیبان حامیان میرحسین موسوی که عصر روز 22 اردیبهشت در تالار مسجد امیرالمومنین بلوار مرزداران توسط اعضای ستاد 88 برگزار شد، میهمان ویژه ای داشت. همه آنهایی که گوش به اشعار شاعران سپرده بودند به یکباره متوجه ورود میهمانی شدند که چند نفر او را همراهی می کردند و هر قدم که پیش می آمد سالن به احترامش از جا بلند می شد. محمود دولت آبادی کنار دیوار تالار را که منقوش به تصاویر میرحسین موسوی بود طی کرد و کنار حاضران نشست.

قرار بر سخنرانی دولت آبادی نبود ولی شور و درخواست حاضران او را مجاب کرد تا چند دقیقه ای در جمع دوستداران میرحسین موسوی سخنرانی کند. با تشویق حضار روی سن رفت و بعد از ذکر جمله "خدایا مسجد من کجاست... ای ناخدای من" حرف هایش را این گونه بر زبان آورد: اگر من اینجا هستم به اعتبار احترامی است که برای دعوت کننده خود قائلم. آقای مسجد جامعی یادآور دورانی از مدیریت فرهنگی هستند که دوره خوبی بود. من نیامده ام برای کسی تبلیغ کنم چرا که اینکاره نیستم. اگر هم چیزی به ذهنم رسیده، در مطبوعات بیان کرده ام. فقط می خواهم مروری داشته باشم بر دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند. و این بیش از آنکه از نظر من امری تراژیک باشد، یک سوال است.

دولت آبادی که با لحنی غم آلود و اعتراضی سخن می گفت ادامه داد: ما در کجا زندگی می کنیم؟ چه مناسباتی با یکدیگر داریم؟ چند سالی است که شده ایم ملت ایران. قبلا امت بودیم. حالا هم در عین اینکه ملت ایرانیم، بخشی از امت محمدی هم هستیم. ولی این چگونه ملتی است که در آن هیچ کس از دیگری خبری ندارد؟ این چگونه ملتی است که هیچ گونه مناسبات انسانی فیمابین در آن برقرار نیست و فقط در آستانه انتخابات است که حق داریم به عنوان ملت مطرح شویم و در جایی جمع شویم و احیانا حرفی بزنیم.

وی خطاب به مخاطبانش گفت: من نویسنده مملکت شما هستم. معمولا به مناسبت، برنامه های فرهنگی تلویزیون را نگاه می کنم. و وقتی که دکتر محسن پرویز به عنوان معاون وزیر ارشاد در آن صحبت می کند بیشتر دقت می کنم. در آخرین گفتگوی او که با آقای حیدری در تلویزیون انجام شد، وقتی از وی پرسیدند که چگونه ممکن است که معدود افرادی بر تمام نویسندگان و شاعران و محققان و اندیشمندان این مملکت اشراف داشته باشند، او اول پاسخ داد که ما باید این بحث را در جای دیگری مطرح کنیم ولی بعد گفت که ما بر اساس آیین نامه انقلاب فرهنگی در مورد کتاب تصمیم می گیریم.

دولت آبادی سپس با لحنی رسا و پرطنین ادامه داد: من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود.

نویسنده رمان های "کلیدر" و "جای خالی سلوچ" تاکید کرد: من به مسئولین ارشاد می گویم که آن آیین نامه نه قانونیت دارد و نه مشروعیت. ما قانون اساسی داریم. آن انقلاب فرهنگی باعث شد تا جامعه فرهنگی ایران از مغز تهی شود.

وی سپس عبدالکریم سروش را خطاب قرار داد و گفت: آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.

دولت آبادی به انتخابات هم اشاره کرد و گفت: من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند و به کسی رای می دهم که به انسجام ملی معتقد باشد. ما را نسبت به هم غریبه کرده اند. اگر کسی که این ستاد مال اوست چنین قابلیتی دارد از رای دادن به او پشیمان نخواهیم شد. مسئله اشخاص نیستند، مسئله یک ملت است. ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد. مملکت داری یعنی مردم را نگه داشتن. زخم زدن به مردم و تاب زخم را آوردن از سوی مردم باید تا به حال حوصله آقایان را هم سر برده باشد. شما با چه مرهمی می توانید به این زخم ها التیام ببخشید؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:24  توسط هم سرشت  | 

                                 رادیو زمانه

 

  تاریخ انتشار مطلب: ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

گفت ‌و ‌گو با مهدی همزاد به مناسبت انتشار الکترونیکی کتاب «قبیله‌ی پسرهای دربه‌در»

روزنه‌‌ای به فضای باز

 
امیدرضا محمودی

اواخر فروردین‌ماه امسال در تهران، با مهدی همزاد جلوی ورودی موزه‌های هنرهای معاصر در تهران قرار می‌گذارم. با چند دقیقه تأخیر خودش را نشان می‌دهد، یک پسر جوان معمولی که هیچ‌ چیز خاصی در قیافه‌اش او را از بقیه‌ی آدم‌هایی جدا نمی‌کند که در خیابان قدم می‌زنند.

بلیط ورودی موزه را می‌خریم و قدم‌زنان به تماشای دو سالانه‌ی نگارگری ایران می‌رویم. ساختمان قدیمی و زیبای موزه‌ی هنرهای معاصر را تابلوهای هنرمندهای امروز نقاشی کلاسیک پر کرده‌اند. همان‌طور که در سالن‌ها قدم می‌زنیم و مینیاتورهای رنگارنگ را تماشا می‌کنیم، مهدی را دید می‌زنم: پسری با قدی متوسط، تی‌شرت آبی‌ پررنگ با یک بافتنی بنفش تیره بر تن، شلوار جین مشکی بر پا و موهای معمولی سیاه رنگ که رو به پایین شانه شده‌اند و کوله‌پشتی کِرِم رنگ.

تنها نشانه‌ی هم‌جنس‌گرا بودن او، پلاک پرچم رنگین‌کمان (پرچم جهانی هم‌جنس‌گرایان در جهان) است که بر کوله‌پشتی‌اش نصب کرده است. آرام قدم می‌زند و همیشه موقع حرف زدن مکث می‌کند. گفت و گو با او لذت‌بخش بود، با صدایی آرام حرف می‌زد و به حرف‌هایش اول چند لحظه فکر می‌کرد.

مهدی را از وبلاگش چند سالی ا‌ست می‌شناسم. وبلاگ همزاد را اگر دقیق نخوانید، همانند قیافه‌ی مهدی، متوجه محتوای هم‌جنس‌گرایانه‌ی آن نمی‌شوید. یک وبلاگ معمولی بلاگ‌اسپات با رنگ آبی تیره که در آن مهدی، هر چند هفته یک بار یک یادداشت خیلی جدی منتشر می‌کند که اغلب همراه توصیف‌های ادبی قوی به منظور تصویرسازی و نوشته شده با جمله‌بندی‌هایی کوتاه است.

مهدی همزاد علاقه‌ به درست‌نویسی نشان می‌دهد و به حفظ رسم‌الخطی منسجم و معنادار پایبند است. مهدی در تهران درس می‌خواند و مطالعاتی منظم در باب ادبیات و فلسفه دارد. دیدار ما که به صرف آشنایی صورت گرفت، فرصتی دوباره به من داد تا در اردیبهشت‌ماه، در روزهایی که تهران در تب نمایشگاه بین‌المللی کتاب می‌سوزد و هر روز صدها هزار نفر به مصلی می‌شتابند تا کتاب‌های عرضه شده را دیدار و خریداری کنند، با مهدی صحبتی کوتاه درباره‌ی ادبیات هم‌جنس‌گرایانه داشته باشم.

هم‌زمان با آغاز نمایشگاه کتاب در تهران، یک نمایشگاه کتاب اینترنتی با نام «نمایشگاه بین‌المللی کتاب دگرباشان» روی نت عرضه شده است که در آن یازده کتاب گوناگون شعر و داستان عرضه شده‌اند (از جمله ترجمه‌ی «آمریکا و چند شعر دیگر» از آلن گینزبرگ و کتاب شعری از ساقی قهرمان به دو زبان فارسی و انگلیسی.) کتاب‌ها را نشر افرا در تورنتو به صورت اینترنتی منتشر کرده است و کتاب‌ها در کتاب‌خانه‌ی ملی کانادا ثبت شده‌اند.

متن نوشتاری وبلاگ این نمایشگاه کتاب می‌گوید: «کسانی هم در دل جامعه‌ی ایران هستند که از دیدگاه دولت "نیستند". کسی که نیست نمی‌تواند بنویسد، پس نمی‌تواند کتابی را روانه‌ی بازار کند... ما، دگرباشان جنسی ایران، "هستیم" و این بودن تنها حضوری فیزیکی در شهرها و روستاهای ایران نیست. ما در درون این جامعه قرار داریم؛ از آن تأثیر می‌گیریم و بر آن اثر می‌گذاریم. ما در این جامعه "زندگی" می‌کنیم... گروهی از ما می‌نویسند، می‌سرایند و تولید اندیشه می‌کنند. اما مردم ما را نمی‌خوانند، چون نمی‌توانند به نوشته‌هایمان دسترسی داشته باشند.»

از مهدی همزاد در این مجموعه کتاب «قبیله‌ی پسرهای دربه‌در» منتشر شده است. این گفت و گو به صورت اینترنتی و از طریق ایمیل انجام شده است. برای بازدید از این نمایشگاه و دریافت کتاب‌ها در فرمت پی‌دی‌‌اف، به آدرس اینترنتی نمایشگاه مراجعه کنید.


تصویر کتاب «قبیله‌ی پسرهای دربه‌در»

وقتی داشتم کتاب تو را ورق می‌زدم، این فکر به ذهنم رسید که تو از تصویرسازی بیشترین استفاده را برای شکل دادن به اندیشه‌هایت داری، اما نه به صورتی عادی. انگار تو یک بیننده‌ی خاموش هستی و به عنوان نویسنده صدایی از تو نیست. تو صرف دیدار خودت را در واژگان عرضه می‌کنی. می‌خواستم بپرسم چرا تصویرسازی‌های تو به این شکل خاموش هستند؟

اتفاقاً فکر می‌کنم که در نوشته‌هایم، من با تمام صدای خودم حرف می‌زنم. یعنی به‌جای این‌که از بیرون به خودم و زندگی نگاه کنم و بعد این‌ها را توصیف کنم، کاملاً همان چیزی را که از دید من و در ذهن من می‌گذرد می‌نویسم. شاید این احساسِ بیننده‌ی خاموش بودن هم از همین جا بیاید، چون خواننده نیز به‌واسطه‌ی کلمات نویسنده، خودش را در بطن ماجراها و توصیف‌ها می‌بیند و فاصله‌ای با متن/نویسنده حس نمی‌کند.

شاید تأثیر هم‌جنس‌گرا بودن این باشد که یک آدم هم‌جنس‌گرا خودش را در جامعه تنها و نادیده‌ گرفته ‌شده، حس می‌کند و این باعث می‌شود که منِ هم‌جنس‌گرا به یک نوع درون‌گویی و با-خود-حرف-زدن پناه ببرم. یعنی همان چیزی که شاید تو در نوشته‌های من حس کرده باشی.

هم‌جنس‌گرا بودن یک نویسنده، چه تأثیری در نوشته‌هایش دارد؟ وقتی من به تو نگاه می‌کنم، تفاوت خاصی در روش زندگی‌ات با آدم‌های دیگر نمی‌بینم. تنها چیزی که وجود دارد، میل جسمانی تو به هم‌جنس‌ خودت است، چیزی که متفاوت از روش زندگی اکثریت مردم است. ولی این یک مسأله‌ی خصوصی است. چیزی نیست که تو را بخواهد از دیگران جدا کند. می‌خواهم بگویم که اگر از این نوشته‌ها نام‌های پسرانه را حذف کنی، چه فرقی با نوشته‌های دیگران خواهد داشت؟ می‌خواهم بدانم هم‌جنس‌گرا بودن، نقشی جدا کننده به تو، به عنوان یک نویسنده می‌دهد؟

هم‌جنس‌گرا بودن نویسنده همان‌قدر در نوشته تأثیرگذار است که مرد یا زن بودن، ایرانی بودن، دانشجو بودن، مسلمان یا مسیحی بودن یا هر وضعیت خواسته یا ناخواسته‌ی دیگری که انسان در آن قرار دارد. هم‌جنس‌گرا بودن یک نظرگاه بین هزارها نظرگاهی است که می‌توان از طریق آن‌ها به جهان نگاه کرد ـ بدون این‌که تمایز و ارجحیتی بین هر کدام از این نظرگاه‌ها باشد.

اما خیلی وقت‌ها هست که نظرگاه و چشم‌اندازی فکریِ خاصی به‌خاطر شرایط تاریخی، سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی نادیده گرفته می‌شود و همین‌جا است که تفاوت‌ها را پررنگ می‌کنیم تا نگاه‌ها و ذهن‌ها را متوجه منظره‌های نادیده کنیم، یعنی بگوییم ببین! این مفهوم هم در دنیا وجود دارد؛ ببین! این آدم‌ها هم بین ما هستند.

به‌خاطر همین مسأله که من سعی می‌کنم خودم را همان‌طور که هستم در نوشته‌هایم انعکاس بدهم، به‌نظرم اگر هم نام‌ها و نشانه‌های آشکارِ هم‌جنس‌گرایانه از متنِ من حذف بشود، باز هم چیزهایی هست که بشود در آن‌ها گرایش متفاوت نویسنده را ردگیری کرد.

همین که ماجراها و توصیف‌ها از دریچه‌ی چشم کسی روایت می‌شود که خودش را در کلیشه‌های جنسی و اجتماعی محدود نکرده، به کلمه‌ها و جمله‌ها یک جور رهایی می‌دهد. می‌خواهم بگویم به‌نظرم اگر نوشته‌ها با دقت و با همدلی خوانده شود، می‌توان فارغ بودنِ آن‌ها را از قیدها و پیش‌فرض‌های جنسیتی، دوقطبی و مردسالارانه تشخیص داد.

برای من به عنوان یک شخصیت معمولی جامعه، نوشتن یک ابزار ساده است برای کار کردن. ولی چیزی که من در نوشته‌های تو، به عنوان یک شخصیت هم‌جنس‌گرا می‌بینم، استفاده از نوشتن به عنوان تنها دریچه‌ی وجود داشتن است. نظر خودت در این باره چیست؟ چرا از نوشتن این چنین احساساتی و پر از شور استفاده می‌کنید؟

آدمی را تصور کن که در اتاقی تنگ و تاریک و بی‌روزنه گرفتار شده. و فرض کن سوراخ کوچکی هست روی دیوار این اتاق، منفذی به فضای باز بیرون. طبیعی است که این منفذ برای این آدمِ اسیر هم راهی است برای نفس کشیدن، هم راهی است برای دیدنِ نور، هم دریچه‌ای برای فریاد زدن و کمک خواستن، هم امیدی به بیرون آمدن از این تنگنا. در اوضاع امروزی که ما داریم، فضای مجازی به‌طور عام، و نوشتن به‌طور خاص، برای من (و دیگرانی مثل من) حکم این روزنه را دارد.

از طرف دیگر، نوشتن برای من راهی بوده است برای بهتر شناختن خودم. انگار که وقتی فکر و احساس و تداعی‌های ذهنت را می‌نویسی، چیزی را که تا الان مبهم و بی‌شکل و آمورف بوده در تن کلمه‌ها قالب می‌زنی و چیزی سیال و فرّار را به چیزی منجمد و قابل لمس تبدیل می‌کنی. به‌نظرم آدم این طوری خودش را بهتر «می‌بیند» و می‌تواند قضاوت درست‌تری از خودش و احساسات خودش داشته باشد.


لطفاً کمی درباره‌ی پروژه‌‌ای توضیح بده که منجر به انتشار اینترنتی این مجموعه کتاب‌ها شد. و از شکل‌گیری کتاب خودت هم بگو.

از چند وقت پیش قرار بود که مجموعه‌ای از کارهای ادبی هم‌جنس‌گراها به‌صورت یک مجموعه‌ی مستقل دربیاید. از یک طرف نبود امکان انتشار و عرضه‌ی رسمی این نوشته‌ها و از طرف دیگر میل به معرفی بیشتر و شناساندن بیشتر آثار هم‌جنس‌گرایانه ایده‌ی اصلی این کار را ایجاد کرد. با هماهنگی‌هایی که انجام شد، این مجموعه‌ها به‌صورت کتاب الکترونیکی به‌طور رسمی از طرف نشر افرا (در کانادا) آماده و منتشر شد و همزمان با نمایشگاه کتاب تهران روی اینترنت قرار گرفت.

این کتاب‌ها در واقع امکانی برای دیده شدن برای ما فراهم کرده. ساقی قهرمان، شاعر ایرانی مقیم کانادا، دوستانه رابط نویسنده‌ها با نشر افرا شد و زحمت کار کتاب‌ها را کشید، که نتیجه‌اش را الان می‌بینید.

می‌خواهم بدانم الان چه احساسی داری، وقتی که دیگر صرف یک‌ وبلاگ‌نویس کوییر ایرانی نیستی، بلکه یک نویسنده هستی که نوشته‌هایت به صورت یک کتاب منتشر شده است؟ فکر می‌کنی این اتفاق، چه تأثیری بر زندگی کاری و ادبی آینده‌ی تو بگذارد؟

خب قاعدتاً شوق و شادی زیادی دارم، چون با چاپ این کتاب ـ هر چند به‌صورت مجازی ـ امکانی برای خوانده شدنِ بیشتر فراهم می‌شود و طبیعی است که با این کتاب، نمونه‌کاری رسمی برای عرضه کردن دارم ـ در مقابل وبلاگ که مثل نقش روی آب است. این کتاب برای من ارزش شخصی زیادی دارد و پنجره‌ای است که با آن می‌توانم با آدم‌های بیشتری ارتباط برقرار کنم.

اما در عین حال در آمدن این کتاب را اتفاقی خارق‌العاده و آن‌چنانی هم نمی‌دانم، چون به هر ترتیب کتابی که در خارج، به‌صورت مجازی، و با نام مستعار منتشر می‌شود همچنان مخاطبان اندکی دارد.

باز هم به سراغ چاپ کتاب‌هایی این چنین خواهی رفت؟ یا این‌که دوست داری اثر بعدی خودت با نام شخصی و واقعی‌ات به صورت قانونی در کشور منتشر شود؟

با اوضاعی که در این زمانه در کشور هست، بعید می‌دانم تا زمانی که زنده باشم بتوانم کتابی از این دست را با نام خودم منتشر کنم. بنابراین چاره‌ای جز استفاده از ابزارهایی مثل وبلاگ، چاپ غیرقانونی، چاپ مجازی و این چیزها نیست.

خواست شخصی من انتشار به این صورت نیست، اما تا وقتی که شرایط این طوری باشد، کارهای بعدی من هم به همین شکل منتشر خواهند شد؛ یعنی در فضایی غیررسمی، بدون حق استفاده از نام واقعی خودم، بدون این‌که بتوانم آزادانه درباره‌ی آن حرف بزنم یا بتوانم آن‌ها را به کسی نشان بدهم. این‌که من دوست دارم کارم چطور چاپ شود یک مسأله است و گزینه‌هایی که دارم مسأله‌ی دیگر. فعلاً شرایط همین است و چاره‌ای جز این نیست.

مهدی، می‌دانم که با شخصیت‌های ادبی ایران محدود رفت و آمد داری و با نام واقعی خودت هم کار می‌کنی. می‌خواهم بدانم می‌توانی به عنوان یک هم‌جنس‌گرا با دیگر نویسنده‌های ایرانی ارتباط برقرار کنی؟ یا خودت را موجودی جدا مانده در بین آن‌ها می‌بینی؟

هنوز نمی‌دانم! تصور کلی من این است که افرادی که در فضاهای فرهنگی هستند، زمینه‌ی بیشتری برای پذیرش و درک تفاوت‌های انسانی دارند و شاید راحت‌تر بتوانند با هم‌جنس‌خواهی کنار بیایند؛ به‌خصوص با در نظر گرفتن این‌که در میان شخصیت‌های برجسته‌ی ادبی و هنری جهان، هم‌جنس‌گرایان و دگرباشانِ نام‌آشنای زیادی را می‌توان سراغ گرفت.

اما اگر هم‌جنس‌گرا هستی و در ایران زندگی می‌کنی، هرگز نباید خطر کنی و بی‌گدار به آب بزنی. هوموفوبیا (یا هم‌جنس‌گرایی‌هراسی، که ۲۷ اردیبهشت روز جهانی مقابله با آن است) همیشه در کمین کسانی مثل من است. منظورم این است که آدم از پیش‌فرض‌ها و پیش‌داوری‌های درونی دیگران بی‌خبر است و نمی‌تواند واکنش آن‌ها را پیش‌بینی کند.

بنابراین کاری که می‌توانم بکنم این است که با صبر و حوصله جلو بروم و آرام ‌آرام گرایش خودم را برای آدم‌های بیشتری علنی کنم. تجربه‌ی شخصی من این است که مشکل افرادی که با هم‌جنس‌گرایی کنار نمی‌آیند این است که هم‌جنس‌گرایان را نمی‌شناسند و زندگی و رفتار آن‌ها را از نزدیک ندیده‌اند؛ و این مسأله باعث شده که تصور غلط و نامنطبقی از افرادی مثل من داشته باشند.

در عین حال آرزوی بزرگ من این است که بتوانم همان‌طور که هستم با دوستان خودم و با نویسندگان و شاعران ارتباط برقرار کنم و گرایش جنسی من باعث خودسانسوری و جداافتادگی نشود.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:45  توسط هم سرشت  |